نگو با قند و با چایی !
من از آن دور ها دیدم که می آید به سوی خانه ی مخلص « عمو نوروز»
عیالم زیر لب غرید :
” من آخر با چه چیزی میتوانم کرد از این مهمان پذیرایی؟؟
نگو با قند و با چایی !
خدا نا کرده آخر این که از ره میرسد عید است.
و اقدامات او در راستای ” آمدن ” شایان تمجید است …!
بگو آخر
بگو من با چه چیزی میتوانم کرد از این مهمان پذیرایی؟؟؟ “
عیالا !
چرخ دخل بنده دارد میکند فس فس
بفرما این تو و این عیدی مخلص
بخر با آن
برای خانه ما یحتاج لازم را
مضافا هم !!!لباس عید محمود و پریچهر و سهیلا و کریم و جعفر و مینا و کاظم را !
و ایضا میوه و شیرینی و آجیل
و ای زن ، اندگی تعجیل !
عیالا ! زندگی زیباست
و اینجا منتهای آرزوی مردم دنیاست !
خدا را شکر کن که خانمان ،قطب شمال و آن طرفها نیست !
یکی از دوستان می گفت
که در این وقت سال ، آنجا
نمیدانی که می آید عجب سوزی ؟!!!
ولیکن در عوض – شکر خدا – اینجا :
” ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی “
عیالم میکند غرغر
و زیر لب
سخنرانی خود را میکند آغاز ، با ترفند
و با یک حالت خط و نشان مانند :
” هلا ، ملا
من اینجایم بسان شیر
ملاقه تازه اینجا
لنگه کفش کهنه آنجا ، و
کنار دست من کفگیر !
برایت دارم آشی می پزم با یک وجب روغن !
برای من به جای رهنمود و چاره جویی شعر میخوانی ؟
بکن … عیبی ندارد … بعد ازین از من
اگر خواهی چلو مرغ و خورشت سبزی و قیمه
به صد اطوار می گویم :
الا یا خیمگی خیمه …! “
دهان را می گشایم من
به قصد پاسخی در خور
و شاید پاسخی غایی
که می آید به سویم از هوا ، یک لنگه دمپایی !
و از سوی دگر چون تیر
به فرقم میخورد کفگیر !
هلا ! آآآآآآه ای عمو نوروز !
کجا داری می آیی ؟ های ؟!
پدر جان ! این طرفها قافیه تنگ است
به تعبیر دگر ،در خانمان جنگ است !
نیا نزدیک
نظر کن پای چشمم را !
بگو اصلا
الا ای نا گرفته از کبود چشم من درسی !
تو بالا غیرتا
این تن بمیرد
از عیال من نمیترسی؟؟؟؟؟
ابوالفضل زرویی نصر آباد
“ملا نصرالدین”
بازتاب
بازتاب URL برای این نوشته:
http://www.blog.nabbasi.com/1388/12/27/%d9%86%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%82%d9%86%d8%af-%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%da%86%d8%a7%db%8c%db%8c/trackback/