شاعر و پادشاه

می‌گویند در روزگاران دور، پادشاهی به سوق گذر همی‌کرد و مردمان به استقبالش چونان روان که مورچگان از پی‌دان. شاعری مجیز گوی، مدحی رسا در منقبتش خواند، چونان که پادشاه پا برفرش داشت و سر بر عرش.

نظمی موزون بود و حال شاهنشاه از کیف افزون. شاعر را وعده صلتی از زر سرخ داد که دو شتر از عهده حمل آن خارج باشند.

فردا روز، آفتاب که از مشرق برآمد، شاعر بی‌نوا به بارگاه ملک نازل شد که زمین به لطف خورشید گرم و رعیت به بخشش ملک. باری از وعده شاه به او بازگفت.

شاه روی در هم کشید که ابله! دیروز مرا شعری گفتی که خوش‌خوشانم شد. گفتم چیزی بگویم که تو را چون من خوش‌خوشان گردد. خوشحالی من به حرفی صدتا یک غاز بند بود و خوشحالی تو به وعده‌ای پوچ.!!

شده‌است قصه ما و برخی از مشتریان که مطالبات چندین ماهه از آن‌ها داریم. وقتی که می‌گوییم مطالبات ما را کی‌پرداخت می‌کنید؟ می‌گویند هفته دیگر همه پرداخت‌ها انجام می‌شود. بعد از ما می‌پرسند که کارهای ما را چه زمانی انجام می‌دهید، می‌گوییم که هفته دیگر همه کارها انجام می‌شود. آن‌ها یک چیز می‌گویند ما خوشمان می‌آید (و عملی نمی‌کنند حرفشان را) ما هم یک‌چیزی می‌گوییم آن‌ها خوششان بیاید (لابد چون پول نداده‌اند، نباید انتظار ادامه کار مفت و مجانی را داشته‌باشند)
منبع : روزنوشت های بهساد


QR Code

شکاف پیشرفت غرب و شرق

مقاله جالبیه . پیشنهاد میکنم در فرصت مناسب بخونیدش.
——————————————————————————-
شکاف توسعه شرق و غرب چه می‌شود؟
دلایل برآمدن و برافتادن تمدن‌ها

در دهه 1940 جوزف نیدهام از دانش‌پژوهان بریتانیایی، شروع به برشمردن دستاوردهای چین در علم و فناوری کرد تا به فهم این نکته برسد که چرا آنها از دستاوردهای غرب پست‌تر بودند.

نیدهام پس از 40 سال بررسی فهمید اگر چه چین در این لحظه بسیار عقب‌تر است، یک هزار سال پیش رهبری علمی جهان را داشته است. او نتیجه گرفت کنفسیوس و تائویسم جلوی رخداد انقلاب علمی چینی را گرفت چون که تنها به نوآوری‌های آهسته و ذره‌ای باور داشت به جای اینکه مشوق جهش‌های ناگهانی باشد. با این همه وی تشخیص داد که این تبیین ناقصی است. با اینکه نیدهام موفق به حل این راز بزرگ نشد، کاری کرد که تاریخ‌نگاران پس از وی نتوانند این پرسش که چرا برخی جوامع به پیش تاختند و برخی دیگر عقب ماندند را نادیده بگیرند. در زمانی که بیشتر روشنفکران غربی و حتی بسیاری از روشنفکران غیرغربی به برتری ذاتی غرب باور داشتند، نیدهام نشان داد که نقاط ضعف آشکار چین و برتری مسلط غرب نیازمند تبیین تاریخی است. دستور کار وی به «قضیه نیدهام» مشهور شده است.
تمثیل‌هایی گسترده‌تر برای قضیه نیدهام در اطراف جهان وجود دارد. در سده‌های میانی، خاورمیانه در مرزهای دانش نورشناسی، فلزشناسی و ریاضیات بود. بزرگ‌ترین شهرها، کتابخانه‌ها و بازارهای اروپا در برابر آنچه که در خاورمیانه قرار داشت هیچ بودند. سپس طی پانصد سال بعد، خاورمیانه در بسیاری قلمروها از جمله علم و پزشکی، مالیه و کسب‌و‌کار و سواد و سطح زندگی از اروپا عقب ماند.

برتری‌های تصادفی
پژوهشگران توسعه تمدنی معمولا به دو شیوه به تفاوت‌ها در توسعه مناطق نگاه می‌کنند. نخست آنچه که «محبوس شدن بلندمدت» نامیده می‌شود، تاکید دارد که برخی مزیت‌های اساسی مثل مکان‌های دارای منابع طبیعی فراوان، حکمرانی کارآ یا ارزش‌های در خدمت نوآوری باعث می‌شود که یک تمدن، برتری اساسی و حتمی پیدا کند. برای نمونه برخی دانشوران در تبیین خیزش اروپا، برآمدن مسیحیت تحت «کنترل سیاسی» امپراتوری روم را دلیل تجدد و نهایتا انقلاب صنعتی می‌دانند که برتری اروپا را تقویت نمود.
رویکرد دوم برخی حوادث و تصادفات کوتاه‌مدت را علت شکاف گذرا یا بخت برگشتگی شناسایی می‌کند. تئوری تصادف کوتاه‌مدت می‌گوید وقتی کریستف کلمب به قصد رفتن به هند سوار کشتی شد و قاره‌ای پیدا کرد که جلوی وی را گرفت، یک رشته رویدادها شروع شد که توسعه اقتصادی غرب را شتاب بخشید و به غرب امکان تسلط بر جهان را داد. چنین تئوری‌ای ادعا می‌کند که خاورمیانه به علت خرابی‌هایی که طاعون سیاه در سده چهاردهم به بار آورد توسعه نیافته شد.
در کتاب آیان موریس «چرا غرب علی‌الحساب غلبه یافته است»، این دو رویکرد مخلوط می‌شود. او متوجه شد که تصادفات تاریخی بر عملکرد نسبی شرق و غرب، گاهی به مدت هزار سال تاثیر گذاشت. موریس در عین حال جغرافیا را عامل اصلی روندهای عملکرد می‌داند. او استدلال می‌کند مهار طبیعت نخستین بار در غرب شروع شد چون که گیاهان و حیوانات بیشتری مساعد اهلی شدن بودند و غربی‌ها اکتشافات جهانی را شروع کردند که جهان شناخته‌شده را گسترش داد چون که برای آنها، گذشتن از اقیانوس اطلس آسان‌تر از گذشتن ساکنان مشرق زمین از اقیانوس آرام بود. با این حال مزایای جغرافیا دائما نتوانسته است به برتری غرب بینجامد. هر تمدن مسلطی دیر یا زود به مرز قابلیت‌های خویش می‌رسد. موریس استدلال می‌کند، با کند شدن سرعت پیشرفت غرب، سایر تمدن‌ها به آن رسیده و جلو می‌زنند.
موریس معنای کش‌دار و گسترده‌ای به اصطلاح «غرب» می‌دهد. او می‌نویسد غرب نخست شامل جوامعی می‌شد که در کناره‌های تپه‌ای شکل گرفتند، منطقه هلالی شکلی که اکنون بین فلسطین، سوریه، ترکیه، عراق و ایران تقسیم شده است. جایی که اهلی کردن گیاهان و حیوانات حدود 9500 سال پیش از میلاد شروع شد و به حوضه مدیترانه، اروپا، آمریکا و استرالیا کشیده شد. «شرق» در ابتدا شامل جوامعی می‌شد که در حوضه بین رودهای زرد و یانگتسه چین زندگی می‌کردند جایی که فرآیند اهلی‌سازی حدود 7500 سال پیش از میلاد شروع شد و نیز شامل کشورهای بین ژاپن و هند و چین می‌شود. پس برای موریس آنچه اکنون خاورمیانه نامیده می‌شود همیشه بخشی از غرب بوده است. البته خاورمیانه سرانجام عقب ماند و بیشتر آن مستعمره اروپا شد که مسیر تمدنی آن را بسیار شبیه به شرق ساخت. اگر هدف این کتاب، شناخت «چرا غرب غلبه یافته است» باشد قطعا یک مشکل مهم پیش می‌آورد. مشکلی که از برخورد با آن خودداری شده است.
موریس هر چقدر که شرق و غرب را نامناسب تعریف کرده باشد، شروع به مقایسه توسعه نسبی دو تمدن طی قرن‌ها می‌کند. او از شاخص خاص توسعه اجتماعی برای کمی کردن پیشرفت اجتماعی استفاده می‌کند. شاخص وی از اینها تشکیل شده است: میزان انرژی یا کالری که یک فرد معمولی در روز مصرف می‌کند؛ شهرنشینی به عنوان پراکسی برای توانمندی سازمانی که با وسعت بزرگ‌ترین شهر اندازه‌گیری می‌شود؛ توانایی جنگ کردن که با کمیت و کیفیت نظام تسلیحاتی اندازه‌گیری می‌شود و فناوری اطلاعات بر این اساس که مردم چقدر آسان قادر به ارتباط برقرار کردن بودند. بر اساس شاخص موریس، غرب از 14000 سال پیش از میلاد پیوسته در جلوی شرق حرکت می‌کرد تا زمانی که نخستین ظروف سفالی در حوالی 541 بعد از میلاد تولید شد و شرق توانست جلو بزند. در سال1100، امتیاز شرق حدود 40 درصد بالاتر از امتیاز غرب بود. از آن پس، شکاف باریک‌تر شد و غرب در حدود 1773 توانست رهبری دوباره خویش را بازیابد که تاکنون حفظ کرده است. برخی از شاخص موریس انتقاد می‌کنند که خیلی ساده‌انگارانه است و بیشتر داده‌های پیش از زمان مدرن وی بر اساس حدس و گمان است. با این‌حال وی موفق به درک امری واقعی درباره عملکرد نسبی شرق و غرب شد.

روزهای خوب جدید
موریس در ابتدای کتابش اشاره دارد که فقط در آخرین بازگشت یعنی زمانی که غرب شروع به جلو زدن کرد، به یک طرف امکان داد تا طرف دیگر را مستعمره کرده و فرمانبردار خویش سازد. هنگامی که وی به تفسیر رویدادهای تاریخی می‌پردازد این نظر رنگ می‌بازد، اما این مساله کوچکی نیست. تا سال 1700، شرق و غرب از نظر سیاسی مستقل از هم باقی ماندند، بدون توجه به اینکه کدام طرف جلوتر بود و هیچ کدام برتری نظامی قطعی نداشتند. به علاوه آخرین بازگشت، ویژگی بی‌همتای دیگری داشت: رشد خودتقویت‌کننده. در هر دو منطقه، سطح توسعه به مدت هزار سال به واسطه محدودیت‌های زندگی کشاورزی متوقف شده بود. از 1700 زمانی که بازرگانی جهانی به دست اروپایی‌ها افتاد، غرب با نرخ شتابان عجیبی توسعه یافته است. امروز توسعه غرب را اگر با معیار موریس بسنجیم 20 برابر بیشتر از سطح 1700 است. شرق نیز با مقداری وقفه به اوج نامنتظره‌ای رسیده است. موریس سطح توسعه آن را حدود 13 برابر سطح رکورد تاریخی آن پیش از 1700 حساب می‌کند.
رشد مدرن تکرار یا حتی نسخه سریع‌تر رخدادهای پیشین نیست. نوآوری‌های سازمانی و فناوری که محرک رشد مدرن هستند به طور پیوسته تکامل می‌یابند، جوامع را حفظ کرده و نظم سیاسی و اقتصادی جهانی را دائما در اوج نگه می‌دارند. در عوض، جوامع باید پیوسته خود را با انتظارات، روابط و عادات اقتصادی خویش تعدیل کنند. به بیان موریس، تفاوت بین زندگی پیشامدرن و مدرن از دست در رفته است. کسی که در عصر ژولیوس سزار به دنیا می‌آمد زندگی روزمره در سال 1700 را درک می‌کرد. شخصی که در سال 1700 به دنیا آمد زندگی روزمره در سال 2011 با وجود آسمان‌خراش‌ها، سفرهای هوایی، رایانه، بانک و خودرو را حیرت‌آور می‌بیند.
نبود نظریه‌ای وحدت‌بخش که تبیین کند چرا جهش رشد کنونی اینقدر متفاوت است نقطه ضعف اصلی کتاب است. بر اساس نظر موریس، در جایی که جغرافیا فرصت‌ها را مشخص می‌سازد، جامعه‌شناسی و انگیزه‌های انسانی تعیین می‌کند چگونه از این فرصت‌ها بهره‌مند شد، اما روایت کتاب از جنبه جامعه‌شناسی ضعیف است. موریس تاریخ را شکل‌گیری و سقوط سلسله‌ها، تمرکزگرایی و تمرکززدایی سیاسی، فوران خلاقیت پس از خمودگی و فرگشت باورها توصیف می‌کند. با این حال او این ماجراها را درون یک نظریه مسلط تاریخ قرار نمی‌دهد. به محض اینکه جغرافیا فرصت‌ها را تعریف می‌‌کند، اگر بخواهیم توصیف آرنولد توینبی از عدم کفایت روایت‌های تاریخی تئوری شده را به کار ببریم تاریخ صرفا «یک موضوع لعنتی پس از موضوع لعنتی دیگر است».
البته جغرافیای خوش اقبال غرب و منابعی که از طریق اکتشافات جهانی به دست آورد به تنهایی نمی‌تواند رشد انفجاری در زمان‌های مدرن را تبیین کند. شاخص موریس تا آستانه انقلاب صنعتی، شرق را جلوتر از غرب می‌بیند، اما برای قرن‌ها، اروپا نوع جدید زیرساخت اقتصادی بر اساس مبادله غیرشخصی و زندگی تجاری ایجاد کرد که تحت تسلط بنگاه‌های بزرگ و ماندگار و با ساختار پیچیده کسب سود بود. اینها تحولاتی هستند که اکتشافات جهانی اروپا در وهله اول را برانگیختند و زمینه را برای انقلاب صنعتی آماده کردند. آنها همچنین صحنه را برای امپراتوری استعماری غرب چیدند. در واقع ریشه‌های نوسازی اقتصادی غرب به آغاز هزاره دوم کشیده می‌شود زمانی که طبق شاخص توسعه موریس، چین تحت سلسله سونگ جهان را رهبری می‌کرد. آن زمانی است که خانواده‌های ایتالیایی در غرب شروع به تشکیل «ابرشرکت‌های» خصوصی سده‌های میانه کردند یا بنگاه‌هایی که منابع را برای ده‌ها سرمایه‌گذار طی نسل‌ها تجمیع می‌کردند تا امور مالی و تجاری را سامان دهند. این بنگاه‌ها تجمیع و انباشت سرمایه خصوصی را در مقیاس نامنتظره ممکن ساختند.
به تدریج که این ابرشرکت‌ها رشد کردند با مشکلات هماهنگی، ارتباطات و اجرای قراردادها مواجه شدند که آنها را وادار ساخت تا ساختارهای سازمانی و فنون بازرگانی پیچیده‌تر را آزمون کنند. مدت‌ها پیش از سده شانزدهم، بنگاه‌های اروپایی سودآور، از قالب سازمان شرکتی استفاده می‌کردند. بنگاه‌های پیچیده خصوصی در این مقیاس در هیچ جای دیگر و نه حتی در بقیه آنچه که موریس غرب تعریف می‌کند پیدا نمی‌شد؛ بنابراین در زمانی که اروپا شروع به نفع بردن از منابع مستعمرات و ذخایر زغال سنگ در دسترس کرد، مدت‌ها پیش از آن توانسته بود زیرساخت اقتصادی لازم را برای تولید انبوه، صنعتی شدن و حمل‌و‌نقل همگانی فراهم کند. تنها وجود مزایای جغرافیایی برای جلو راندن اروپا کافی نبود، برای بهره‌مندی از این مزایا نیاز به نهادهایی بود که در غرب اختراع شد.

شرق بی‌ثمر
مناطقی که در هماوردی با اروپا شکست خوردند نتوانستند به زیرساخت اقتصادی غرب برسند. مهم‌ترین اینها، شکست در توسعه نهادهایی برای تجمیع کار و سرمایه در مقیاسی بزرگ و توسعه دادن سازمان‌های پایدار بود که توانایی بازتخصیص کارآی منابع را داشته باشند. قوانین در خاورمیانه باعث شکسته شدن سرمایه‌ها و جلوگیری از تاسیس بنگاه‌های خصوصی بزرگ و بادوام شد. در همین اثنا، در جنوب آسیا، هندوئیسم مانع همکاری غیرشخصی بزرگ مقیاس شد چون که خانواده‌ها را تشویق می‌کرد تا سرمایه را درون بنگاه‌های خانوادگی نگه دارند.
برخی معتقدند اگر غرب زودتر صنعتی نشده بود آنها سرانجام به شیوه خود صنعتی می‌شدند. موریس بدبین است: «اگر چه امتیازات توسعه شرقی و غربی تا 1800 شانه به شانه هم بودند نشانه‌های اندکی هست که اگر شرق را به حال خود می‌گذاشتیم با سرعت کافی به سمت صنعتی شدن می‌رفت تا جهش خود را طی قرن نوزدهم شروع کند.» این حرف درست است. موریس چون نهادهای اقتصادی را نادیده گرفته است قادر به توجیه ادعای خویش نیست که ناکفایتی مقیاس خود را به عنوان معیار توسعه در معرض دید می‌گذارد. اگر در 1800، اروپا در همه اجزای اقتصادی مدرن توسعه‌یافته بود و چین این‌طور نبود، دو منطقه با هیچ منطق معناداری نمی‌توانستند برابر باشند. مشکل در اینجا در استفاده موریس از اندازه شهر به عنوان پراکسی برای ظرفیت سازمانی است. بزرگی شهر لاگوس نیجریه اکنون به اندازه نیویورک است، اما بدیهی است که توانمندی‌های نیجریه و ایالت نیویورک متفاوت است. برای مثال، نیجریه هنوز آمادگی ندارد تا انسان را به کره ماه بفرستد.
آن‌طور که مشخص شده است نهادهای اقتصادی مدرن به شکل یکپارچه و طبیعی در شرق پدیدار نشدند. پس از استعمارگری، رهبران شرقی سعی کردند با اقتباس نهادهای غربی بر این نواقص غلبه یابند؛ به طوری که در زمان کوتاه‌تری به آن برسند دگرگونی که اروپا طی هزار سال کامل به آن رسیده بود. با این‌حال امروز، اصلاحات همچنان ناقص است. برای این‌که سازمان‌های اقتصادی مدرن خوب کار کنند، کشور نیاز به بسط و توسعه شماری نهادهای تکمیلی مثل دادگاه‌های عادله، مبادله غیرشخصی و اعتماد به سازمان‌ها دارد. اینها پیوندزدن‌های سختی هستند که در بیشتر بخش‌های شرق، هنوز به کندی توسعه یافته و پخش می‌شوند.

علی‌الحساب؟
همان‌طور که عنوان کتاب نشان می‌دهد، هدف موریس نه فقط تفسیر گذشته بلکه شناسایی این نکته است که آینده شکاف توسعه غرب و شرق چه می‌شود. با برون‌یابی از روندهای کنونی، موریس پیش‌بینی می‌کند که مطابق با شاخص وی، شرق احتمالا در 2013 دوباره سروری خود را بر غرب به دست می‌آورد. اگر تولید چین، ظرفیت جنگ‌افروزی، ظرفیت اطلاعاتی و مصرف سرانه انرژی آن همین‌طور سریع‌تر از غرب رشد کند، نمره‌ای که موریس به شرق می‌دهد در عرض چند نسل بالاتر خواهد بود.
با این‌که احتمال دارد چین، هند و خاورمیانه از نظر اقتصادی خودشان را به غرب برسانند، این نتیجه‌گیری از استدلالات اصلی کتاب فهمیده نمی‌شود. آن مناطق زمانی به غرب خواهند رسید که نهادهای اقتصادی که مسوول پیشی‌گرفتن اروپا بودند واقعا در آنها ریشه کرده باشند. موارد زیر دلایلی برای بدبینی هستند: تاریخ چند صد ساله بخش خصوصی که سازمان‌دهی و تشکل ضعیفی داشته است، جوامع مدنی ضعیف و نهادهای دموکراتیک شکننده را در سرتاسر شرق باقی گذاشته است؛ در غیاب نظام دموکراتیک باثبات بر پایه شاقول‌ها و ترازهای سیاسی، مشوق‌هایی که جامعه را وادار به سرمایه‌گذاری بلندمدت در کسب‌و‌کارهای جدید و آزادی در مسیر نوآوری می‌کند، محدود هستند.

منبع: دنیای اقتصاد و رستاک


QR Code

توطئه و زیرآب‌زنی در سیاست: یک تحلیل اقتصادی

 

در عرصه سیاست در کشورهای مختلف مکرر دیده می‌شود که گاه فردی که خودی و از لایه‌های قدرت به شمار می‌رفت کنار زده می‌شود. این تغییر و تحولات در عرصه سیاست برای عموم مردم عجیب و حیرت‌انگیز است و این حیرت که ناشی از عدم شناخت مکانیزم‌های حاکم بر کسب و نگهداری قدرت است، خود را به شکل تعابیری چون «بی پدر و مادر بودن سیاست» یا «بی سروپا بودن اوضاع فلک» به تعبیر حافظ ظاهر می‌سازد. آیا می‌توان تحلیلی اقتصادی از این پدیده ارائه کرد؟

به عنوان نمونه در دوران شوروی سابق، پلیتبورو مهم‌ترین نهاد تصمیم‌گیری حزب کمونیست بود که در مورد همه چیزهای مهم تصمیم نهایی را اتخاذ می‌کرد. در فاصله سال‌های 1919 تا 1952، این شورا دارای 40 عضو بود، اما پس از 1952 تنها 12 نفر از اعضای آن زنده باقی ماندند. از مجموع 28 نفر (از 40 نفر عضو پلیتبورو)، 17 نفر اعدام شدند، 2 نفر خودکشی کردند، یک نفر پس از دستگیری بلافاصله در زندان درگذشت و یک نفر نیز ترور شد. برای بسیاری عجیب بود که چگونه کسانی که روزگاری یار همدیگر در کسب قدرت بودند، چنین دست به قلع و قمع یکدیگر می‌زنند. اخیرا عجم اوغلو، اگوروف و سنین (2008) طی مقاله‌ای [1] مکانیزم حاکم بر شکل‌گیری ائتلاف‌ها و تحول ائتلاف‌ها و کنار زدن مؤتلفین سابق را شناسایی و مدل‌سازی کرده‌اند. در اینجا بدون وارد شدن به مدل‌سازی تئوریک آن، پیام آن را همراه با مثال ساده و گویایش روایت می‌کنم. پیش از آن اشاره به این امر ضروری است که پیشرفت‌های اخیر در عرصه اقتصاد شبکه، موجب گردیده تا موضوع چگونگی شکل‌گیری ائتلاف‌ها در عرصه سیاست مورد توجه قرار گیرد و تحقیقات مختلفی در مورد آن انجام شود (برای خواندن گزارش مختصری در این رابطه ر.ک. گارفینکل و اسکاپرداس، 2006 [2])

دینامیک ائتلاف‌ها با یک مثال ساده
در سیاست کسی غلبه می‌یابد که قدرتش بیشتر باشد؛ بنابراين فرض کنیم که قدرت بیش از 50 درصد ملاک غلبه باشد. سوال این است که چه وقت یک ائتلاف پایدار یا به تعبیر آن نویسندگان، آخرین ائتلاف حاکم[3] ایجاد می‌شود. روشن است که اگر ائتلاف نهایی شامل دو نفر باشد آنکه قدرت بیشتری داشته باشد دیگری را کنار می‌زند و قدرت را تماما به دست می‌گیرد؛ بنابراين ائتلاف دو نفری نمی‌تواند ائتلافی پایدار باشد و نهایتا به دیکتاتوری یک نفر منجر می‌شود. حال اگر در ائتلاف، سه نفر حاضر باشند(A, B , C) و ترکیب قدرت آنها به این شکل باشد Aو قدرت آنها به ترتیب 3، 4، 5 و 10 باشد. فرد D به رغم قدرت بیشتر آنقدر قوی نیست تا بتواند سه نفر دیگر را از دور خارج کند، اما در عین حال قدرت فائق وی مانع می‌شود تا وی بتواند با دو نفر دیگر ائتلاف کند، زیرا آن دو نفر دیگر می‌داند که به محض خارج کردن یک نفر از ائتلاف و سه نفری شدن ائتلاف حاکم، آن دو نفر در گام بعد تصفیه خواهند شد؛ بنابراين (A, B , C) با تبانی با یکدیگر فرد قدرتمند D را از قدرت کنار زده و خود ائتلاف حاکم جدید می‌شوند. ترکیب قدرت آنها اینک به شکلی است که ماندگاری آنها را تضمین می‌کند؛ یعنی این ائتلاف یک ائتلاف پایدار خواهد شد، زیرا امکان زیرآب زنی هیچ کدام وجود ندارد. این به این معنی نیست که همواره قدرتمندترین فرد حذف خواهد شد. فرض کنید که ترکیب قدرت چهار نفر مذکور به این شرح باشد: (2، 4، 7، 10). در این ائتلاف فرد A به راحتی حذف می‌شود و ائتلاف (B , C, D) ائتلافی پایدار خواهد بود.
حال با این چارچوب در ذهن به مثال شوروی سابق بازگردیم. فرض کنید که تعداد اعضای این پلیتبورو 5 نفر باشد و ترکیب قدرت آنها (3، 4، 5، 10، 20) باشد. اگر یکی از چهار نفر اول کشته شوند یا بمیرند، ترکیب نهایی دیکتاتوری فرد آخر خواهد شد، اما اگر فرد آخر بمیرد، ائتلاف پایدار متشکل از سه نفر اول خواهد بود و فرد چهارم تصفیه خواهد شد. پس از خودکشی دو نفر از اعضای پلیتبورو در فاصله سال‌های 1937 تا 1938، ترکیب قدرت در آنجا به هم خورد که مشابه آن در مثال پنج نفری فوق، حذف 5 است. پس از این حادثه ظرف مدت یک سال 11 نفر از اعضای پلیتبورو اعدام شدند. جالب اینجاست که برخی از آنها که اعدام شدند قبلا به حذف و اعدام کسان دیگری که قبلا عضو پلیتبورو بودند رای داده بودند! پس از مرگ آندره ژدانف در سال 1948 بر اثر سکته قلبی، بالانس قدرت مجددا به هم خورد. قبل از مرگ وی به مدت 9 سال تصفیه دیگری صورت نگرفته بود، اما پس از این مرگ بریا و مالنکف قدرت یافتند و موجی از اعدام‌ها را رقم زدند. صحنه سوم پس از مرگ استالین رقم خورد. تا پیش از مرگ استالین اعضای پلیتبورو مانع از اعدام و محاکمه عضو دیگری از پلیتبورو شدند، اما با مرگ استالین که مشابه کنار رفتن 20 از ترکیب فوق بود، بریا که مشابه 10 از آن ترکیب است، کنار زده شد و اعدام گردید.

نتیجه‌گیری:
پیام مهمی که مدل‌سازی ساده مذکور به همراه دارد کنار زدن نگرش صفر و یکی به مقوله سیاست است. بسیاری از افراد سیاست را عرصه حاکمیت اراده یک نفر قلمداد می‌کنند (یعنی دیکتاتوری) یا عرصه اراده همه یا اکثریت (دموکراسی) در حالی که اینک می‌توان دید که در غیردموکراسی‌ها این ائتلاف‌ها هستند که قدرت را در اختیار می‌گیرند نه یک نفر؛ گر چه توازن قوا در درون یک ائتلاف می‌تواند به نفع یک نفر نیز تمام شود، اما لزوما همواره اینگونه نیست. عجم اوغلو، اوگوروف و سنین (2009)[4] در مقاله مکملی تحت عنوان آیا خشونت‌های نظامی لزوما به دیکتاتوری فردی می‌انجامد این دیدگاه را مطرح می‌کنند که سرشت ائتلاف‌ها می‌تواند به غلبه اراده یک نفر منتهی شود یا نشود که این امر بستگی به توزیع قدرت در درون ائتلاف و مکانیزم تصمیم‌گیری داخل آن دارد.

منابع:
[1] Acemoglu, D., Egorov, G. and K. Sonin, 2008, Coalition Formation in Non democracies, Review of Economic Studies, 75: 987-1009.
[2] Garkinkel, M. R. and S. Skaperdas, 2006, Economics of Conflict: An Overview in Sandler, T. and K. Hartley, 2007, Handbook of Defence Economcis, Elsevier
[3] Ultimate ruling coalition
[4] Acemoglu, D., Egorov, G. and K. Sonin, 2009, American Economic Association Papers and Proceedings, 99, pp. 298-303.

علی سرزعیم
منبع: رستاك
منبع : دنیای اقتصاد


QR Code

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا   سیــــر   شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا  حـــال خرابش بدهید

بر مــــــزارم مــگــذاریــد بـیـــاید  واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای ســـرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفــــــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

علی اضغر وفادار استهبانی

——————————————————————–

پی‌نوشت: با تذکر دوست محترمی نام شاعر اصلاح شد.


QR Code

کی چکاره است ؟

سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها
به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.

مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند
و بعد به شما می گوید ساعت چند است.

حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند
ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.

بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد
و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.

اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود
امروز اتفاق نیفتاد.

روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد
و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.

ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد
که آنجا نیست.

فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند
حرف می زند.

روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد
که همسرتان مجانی از شما می پرسد.

جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود
و همه مردم به آن نگاه می کنند،
او به مردم نگاه می کند.

برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را
به روشی که نمی فهمید حل می کند.

مسئول فروش: کسی است که كاري ندارد كه كار چيست
فقط به دنبال فروش كردن است

مدير : کسی است که مي خواهد هر چه سريعتر كارهاي محول شده به خودش
را بين ديگران تقسيم كند
و وقتي كاري خراب شد به دنبال كسي باشد كه به گردن او بياندازد.

داروساز : کسی است که خودش به داروهایش اعتقادی ندارد
ولی دیگران را برای مصرف آن قانع می کند

پزشک : کسی که از کوزه شکسته آب می خورد


QR Code

من کنارت بودم و نشناختي

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو… من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

قصه ي ليلي و مجنون
مثنوی نظامی

QR Code