شاعر و پادشاه

می‌گویند در روزگاران دور، پادشاهی به سوق گذر همی‌کرد و مردمان به استقبالش چونان روان که مورچگان از پی‌دان. شاعری مجیز گوی، مدحی رسا در منقبتش خواند، چونان که پادشاه پا برفرش داشت و سر بر عرش.

نظمی موزون بود و حال شاهنشاه از کیف افزون. شاعر را وعده صلتی از زر سرخ داد که دو شتر از عهده حمل آن خارج باشند.

فردا روز، آفتاب که از مشرق برآمد، شاعر بی‌نوا به بارگاه ملک نازل شد که زمین به لطف خورشید گرم و رعیت به بخشش ملک. باری از وعده شاه به او بازگفت.

شاه روی در هم کشید که ابله! دیروز مرا شعری گفتی که خوش‌خوشانم شد. گفتم چیزی بگویم که تو را چون من خوش‌خوشان گردد. خوشحالی من به حرفی صدتا یک غاز بند بود و خوشحالی تو به وعده‌ای پوچ.!!

شده‌است قصه ما و برخی از مشتریان که مطالبات چندین ماهه از آن‌ها داریم. وقتی که می‌گوییم مطالبات ما را کی‌پرداخت می‌کنید؟ می‌گویند هفته دیگر همه پرداخت‌ها انجام می‌شود. بعد از ما می‌پرسند که کارهای ما را چه زمانی انجام می‌دهید، می‌گوییم که هفته دیگر همه کارها انجام می‌شود. آن‌ها یک چیز می‌گویند ما خوشمان می‌آید (و عملی نمی‌کنند حرفشان را) ما هم یک‌چیزی می‌گوییم آن‌ها خوششان بیاید (لابد چون پول نداده‌اند، نباید انتظار ادامه کار مفت و مجانی را داشته‌باشند)
منبع : روزنوشت های بهساد


QR Code

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا   سیــــر   شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا  حـــال خرابش بدهید

بر مــــــزارم مــگــذاریــد بـیـــاید  واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای ســـرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفــــــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

علی اضغر وفادار استهبانی

——————————————————————–

پی‌نوشت: با تذکر دوست محترمی نام شاعر اصلاح شد.


QR Code

من بنویسم یا تو؟

موقع نمازش که می شد، فرشته چپ و راست، عزا می گرفتند که چه کنند؛
«إیاک نعبد» را جزء حرفهای خوبش بنویسند یا جزء دروغهایش
منبع


QR Code

من کنارت بودم و نشناختي

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو… من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

قصه ي ليلي و مجنون
مثنوی نظامی

QR Code

حداقل دانش

بي سوادان قرن 21 کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند
بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند ودوباره بیاموزند.

“الوين تافلر”


QR Code

معبودم!

خدای من

تو اگر میخواستی خوارم کنی،دست به هدایتم نمیزدی.
تواگر رسوایی مرامیخواستی،این قدر بامن مدارا نمیکردی.

معبودم!

اگردر مقایسه با طاعتی که باید بشوی،عمل من ناچیز است (که هست )
امیدم به تو بسیار است وتو برترین ارزوی منی.

((مناجات شعبانیه))

منبع : دفتر میهمان سایت اهدا


QR Code

نگو با قند و با چایی !

من از آن دور ها دیدم که می آید به سوی خانه ی مخلص « عمو نوروز»

عیالم زیر لب غرید :

” من آخر با چه چیزی میتوانم کرد از این مهمان پذیرایی؟؟

نگو با قند و با چایی !

خدا نا کرده آخر این که از ره میرسد عید است.

و اقدامات او در راستای ” آمدن ” شایان تمجید است …!

بگو آخر

بگو من با چه چیزی میتوانم کرد از این مهمان پذیرایی؟؟؟ “

عیالا !

چرخ دخل بنده دارد میکند فس فس

بفرما این تو و این عیدی مخلص

بخر با آن

برای خانه ما یحتاج لازم را

مضافا هم !!!لباس عید محمود و پریچهر و سهیلا و کریم و جعفر و مینا و کاظم را !

و ایضا میوه و شیرینی و آجیل

و ای زن ، اندگی تعجیل !

عیالا ! زندگی زیباست

و اینجا منتهای آرزوی مردم دنیاست !

خدا را شکر کن که خانمان ،‌قطب شمال و آن طرفها نیست !

یکی از دوستان می گفت

که در این وقت سال ، آنجا

نمیدانی که می آید عجب سوزی ؟!!!

ولیکن در عوض – شکر خدا – اینجا :

” ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی “

عیالم میکند غرغر

و زیر لب

سخنرانی خود را میکند آغاز ، با ترفند

و با یک حالت خط و نشان مانند :

” هلا ، ملا

من اینجایم بسان شیر

ملاقه تازه اینجا

لنگه کفش کهنه آنجا ،‌ و

کنار دست من کفگیر !

برایت دارم آشی می پزم با یک وجب روغن !

برای من به جای رهنمود و چاره جویی شعر میخوانی ؟

بکن … عیبی ندارد … بعد ازین از من

اگر خواهی چلو مرغ و خورشت سبزی و قیمه

به صد اطوار می گویم :

الا یا خیمگی خیمه …! “

دهان را می گشایم من

به قصد پاسخی در خور

و شاید پاسخی غایی

که می آید به سویم از هوا ، یک لنگه دمپایی !

و از سوی دگر چون تیر

به فرقم میخورد کفگیر !

هلا ! آآآآآآه ای عمو نوروز !

کجا داری می آیی ؟ های ؟!

پدر جان ! این طرفها قافیه تنگ است

به تعبیر دگر ،‌در خانمان جنگ است !

نیا نزدیک

نظر کن پای چشمم را !

بگو اصلا

الا ای نا گرفته از کبود چشم من درسی !

تو بالا غیرتا

این تن بمیرد

از عیال من نمیترسی؟؟؟؟؟


ابوالفضل زرویی نصر آباد

“ملا نصرالدین”


QR Code