حادثه، بحران: لحظه‌ای تامل…

زلزله یا لغزش لایه‌های درونی زمین، از جمله اتفاقاتی‌است که گاه و بیگاه در محیط زندگی ما رخ می‌دهد. اگر بیاد داشته باشیم که ما در این کره میهمان‌یم و اکوسیستم این کره خاکی وسیع تر از توانایی‌های ماست (1)، از وقوع این اتفاقات نمی‌توانیم به کسی یا چیزی خرده بگیریم.

زلزله عصر شنبه در منطقه آذربایجان، بیش از هر چیز من رو یاد زلزله بم و تالمات روحی‌ای که بعد از سفر به شهر بم داشتم، انداخت. چهره‌های بهت زده، گریان و سرگردان مردم، فارغ از اینکه قبلا اونها رو دیده باشم و یا بشناسمشون، درد آوره. مهم نیست ایرانی و مسلمان باشند یا نه. انسانند و درد یک انسان، هنگامی‌که متاثر از نیروهای خارج از اراده‌اش باشه، به قدر کافی درآوره. تسلیت به بازماندگان کمترین کاری ایست که می‌توان ابراز داشت.

در این بین چیزی که این حادثه رو از مابقی حوادث این دوره متفاوت میکنه، احساس مسئولیت نسبت به کسانی که با من در یک جغرافیای سیاسی زندگی می‌کنند. همچنین:

1) با توجه به ایرادهای اساسی‌ای ( اینجا + و  اینجا +) که به عملکرد صدا و سیما برای پوشش این فاجعه در جامعه مطرح شده، اگر شبکه استانی تبریز رو در موازی با شبکه های ملی پیگیری کنید با دو سطح متفاوت از حادثه (به بیان شبکه‌های ملی) یا فاجعه (به بیان شبکه سهند) روبرو می‌شید. واقعا نمی‌فهمم اطلاع جامعه از یک اتفاق، اینقدر باید متاثر از تصمیمات سیاسی باشه. یعنی اگر برای این اتفاق در کل کشور عزای عمومی اعلام میشد، شبکه‌های ملی باز هم فقط در اخبارهای منظم روزانه به اطلاع رسانی در مورد حادثه می‌پرداختند؟

2) شاید خیلی از دوستان با من موافق نباشند، ولی به نظر من بعد از اتفاقات سیاسی / اجتماعی انتخابات 88، همبستگی یک‌دلانه برای یک هدف عمومی در جامعه، مدتهاست که بین ایرانی‌ها بروز نکرده بود. علی‌رغم موارد مطرح شده در بند بالا، اطلاع طبقه متوسط جامعه ایرانی از این حادثه، که اغلب از طریق اینترنت صورت گرفته، به نحو جالبی در تنوع کمک‌ها نمود پیدا کرده است. مثلا ابتکار سایت خرید گروهی نت‌برگ در جمع آوری کمک‌های مردمی و یا کمک حضوری اعضای انجمن Patrol.ir با استفاده از ماشین‌های شخصی مناسب جهت ارتباط با روستاهای صعب العبور (دو دفرانسیل) مناطق حادثه دیده و یا راه‌اندازی یک سایت ساده برای اطلاع از روش‌های کمک‌رسانی. فکر می‌کنم باید به این تحولات امیدوار باشیم، که تونستیم با استفاده از تکنولوژی‌هایی که در بوجود آوردنشون نقشی نداشتیم، برای مشکلات جامعه‌مون راه‌حل های جدید خلق کنیم. در کنار اینها یادمان باشد که استفاده از تکنولوژی‌های ارتباطی جدید چقدر در دستگاههای دولتی و عمومی مهجور واقع شده است.

3) در مصاحبه شبکه استانی سهند، موضوع جالبی عنوان شد که بازگویی‌اش خالی از لطف نیست. یکی از حاضرین در مناطق حادثه، یک نمونه از بی‌نظمی‌های مناطق رو (که چندان هم غریب نیست)، عدم اطلاع‌رسانی منسجم و مدبرانه، به مردمی که برای کمک با ماشین‌های شخصی به منطقه اومده بودند، عنوان می‌کرد. اینکه داوطلبان کمک‌رسانی، با توجه به گستردگی منطقه خسارت دیده و نا آشنایی آنها به راههای مواصلاتی به روستاها، کمکهای غیرنقدی رو به اولین روستایی که ببینند می‌رسونند و بسیار محتمله که اولین روستا با انباشت کمک‌های مردمی روبرو بشه و روستاهای دورافتاده از حداقل‌های ممکن هم بهره‌مند نشود. اینکه توی اون وضع نمیشه به داوطلبان آموزش‌های اولیه رو داد و به دلیل ذات نامنظم کمک‌های مردمی، تنظیم دستورالعمل برای اون سخته، نباید باعث بشه که در شرایط بحران، سومدیریت منابع هم به سادگی بپذیریم. راه حلی که فی‌البداهه به ذهنم رسید، طراحی یک نرم افزار موبایل تحت جاوا است که علاوه بر داشتن نقشه منطقه، امکان تقسیم‌بندی و ارجاع عادلانه کمک‌ها به همه نواحی رو فراهم کنه. صد البته بروزرسانی با پیامک و شناسه‌دار کردن کمک‌ها هم منفعت سرشاری داره که به مرور می‌تونه در سیستم دیده بشه. ناگفته پیداست، این کار باید در زمان قبل از حادثه و با استفاده از تجربیات امدادگران سازمان هلال احمر طراحی بشه، که تا حالا این اتفاق نیفتاده و به نظر من نباید منتظرش بمونیم .

زلزله آذربایجان شرقی - مرداد 91

4) معاون اول رییس جمهور، در صحبت‌هایی که مشخصه کاملا احساسی بیان شده و تدبر در اون نیست، در پاسخ به سوال گزارش‎گر سمج شبکه استانی سهند، در خصوص  فرا رسیدن سرما تا دو ماه آینده در مناطق حادثه دیده و مشکل سرپناه آوارگان، عنوان میکنه “از دو روز دیگه کار نوسازی مناطق آسیب دیده رو آغاز می‌کنند”. نمی دونم چرا با شنیدن حرف این مقام، به یاد گریه امیرکبیر در خصوص مرگ روستا زاده‌های دوره خودش به دلیل واکسینه نشدن می‌افتم. اوج قضیه اونجاست که امیرکبیر میگه مسئول مرگ اون بچه مدیرانی هستند که نتونستند به جهل والدین اونها غلبه کنند.

رئیس محترم، شما که میگی از دو روز دیگه کار بازسازی رو شروع می‌کنید، به این فکر نمی‌کنید که شاید خیلی از مرگ و میری که در اثر حادثه بوجود اومده بخاطر عدم آگاهی مردم در استفاده صحیح از مصالح ساختمانی مناسب و استانداردهای ساخت ساز، در کشوری که روی کمربند زلزله قرار داره؟ اینکه دیوار آجری یک خونه خراب شده روی سر ساکنانش و آجرهاش سالم موندن یعنی چی؟ یعنی اینکه در اون دیوار نباید آجر استفاده می‌شد. از دو روز دیگه بازسازی رو با همون آجر و همون دیوار شروع می‌کنید؟ پس کارشناسی حادثه چی؟ یا شاید هم با زمین صحبت می‌کنید که دیوارهای چیده شده با وام 2 درصد شما‌، در لرزش بعدی خراب نشه! سکوت چیز بدی نیست. اینکه قول بدید به مردم، که کشته شدن 300 نفر در زلزله ساعت 17 رو عارضه‌یابی می‌کنید چیز بدی نیست! مردم می‌فهمند. اگر هم نفهمیدند کمکشان کنید که بفهمند. که بدانند زلزله نمی‌کشد، بی‌تدبیری ماست که جان می‌گیرد.

زلزله آذربایجان شرقی- مرداد 91 -ورزقان

الان می‌گویید که از دو روز دیگر بازسازی رو شروع می‌کنید، یعنی تا 2 روز دیگر چقدر ماشین آلات ساختمانی به منطقه وارد می‌شود؟ این حرف شما مرحم زخم نیست، دغدغه ذهنی آسیب دیده است که فرصت دو روزه شما را تا 2 ماه تحمل می‌کند، وقتی که دید خبری نیست، می‌گوید خام‌ام کردند. در تابستان 35 درجه‌ای گفتند می‌سازیم، در زمستان 2 درجه ای خانه من، در تهران نشسته‌اند و مالیات می‌گیرند.

 5) خوب بود که در بازسازی نواحی آسیب دیده از توان بخش خصوصی در عارضه‌یابی و برنامه‌ریزی بهینه ساخت و ساز استفاده می‌شد. مطمئنا یک مدیر بخش خصوصی در مقابل پیشنهاد جوایز مالیاتی و قراردادهای بلندمدت عمرانی هزینه مناسب‌تری را جهت بازسازی مناطق بحران زده درخواست می‌کند( حداقل در مقابل عملیات بازسازی دو روز آینده).

6) یکی از تفاوت‌هایی که در اتفاقات بعد از زلزله مشاهده می‌شه، حضور روحانیون برای برگزاری مراسمات کفن و دفن درگذشتگان حادثه است. در  زلزله بم (شاید به دلیل گستردگی بیشتر حادثه و تلفات) کمبود روحانیون به وضوح مشهود بود.

7) همه می‎دانیم این اولین زلزله نبوده و آخرین زلزله هم نیست. پیشرفت من و ما یعنی آمادگی کامل‌تر برای حادثه بعدی.

 ————————————-

(1) جالب‌تر است که بدانیم، تاثیر رفتار انسان‌ها برای وقوع یا جلوگیری از وقوع زلزله بسیار کمتر (ناچیزتر) از سایر بلایای طبیعی مانند سیل و آتش‌سوزی است.


QR Code

شاعر و پادشاه

می‌گویند در روزگاران دور، پادشاهی به سوق گذر همی‌کرد و مردمان به استقبالش چونان روان که مورچگان از پی‌دان. شاعری مجیز گوی، مدحی رسا در منقبتش خواند، چونان که پادشاه پا برفرش داشت و سر بر عرش.

نظمی موزون بود و حال شاهنشاه از کیف افزون. شاعر را وعده صلتی از زر سرخ داد که دو شتر از عهده حمل آن خارج باشند.

فردا روز، آفتاب که از مشرق برآمد، شاعر بی‌نوا به بارگاه ملک نازل شد که زمین به لطف خورشید گرم و رعیت به بخشش ملک. باری از وعده شاه به او بازگفت.

شاه روی در هم کشید که ابله! دیروز مرا شعری گفتی که خوش‌خوشانم شد. گفتم چیزی بگویم که تو را چون من خوش‌خوشان گردد. خوشحالی من به حرفی صدتا یک غاز بند بود و خوشحالی تو به وعده‌ای پوچ.!!

شده‌است قصه ما و برخی از مشتریان که مطالبات چندین ماهه از آن‌ها داریم. وقتی که می‌گوییم مطالبات ما را کی‌پرداخت می‌کنید؟ می‌گویند هفته دیگر همه پرداخت‌ها انجام می‌شود. بعد از ما می‌پرسند که کارهای ما را چه زمانی انجام می‌دهید، می‌گوییم که هفته دیگر همه کارها انجام می‌شود. آن‌ها یک چیز می‌گویند ما خوشمان می‌آید (و عملی نمی‌کنند حرفشان را) ما هم یک‌چیزی می‌گوییم آن‌ها خوششان بیاید (لابد چون پول نداده‌اند، نباید انتظار ادامه کار مفت و مجانی را داشته‌باشند)
منبع : روزنوشت های بهساد


QR Code

شکاف پیشرفت غرب و شرق

مقاله جالبیه . پیشنهاد میکنم در فرصت مناسب بخونیدش.
——————————————————————————-
شکاف توسعه شرق و غرب چه می‌شود؟
دلایل برآمدن و برافتادن تمدن‌ها

در دهه 1940 جوزف نیدهام از دانش‌پژوهان بریتانیایی، شروع به برشمردن دستاوردهای چین در علم و فناوری کرد تا به فهم این نکته برسد که چرا آنها از دستاوردهای غرب پست‌تر بودند.

نیدهام پس از 40 سال بررسی فهمید اگر چه چین در این لحظه بسیار عقب‌تر است، یک هزار سال پیش رهبری علمی جهان را داشته است. او نتیجه گرفت کنفسیوس و تائویسم جلوی رخداد انقلاب علمی چینی را گرفت چون که تنها به نوآوری‌های آهسته و ذره‌ای باور داشت به جای اینکه مشوق جهش‌های ناگهانی باشد. با این همه وی تشخیص داد که این تبیین ناقصی است. با اینکه نیدهام موفق به حل این راز بزرگ نشد، کاری کرد که تاریخ‌نگاران پس از وی نتوانند این پرسش که چرا برخی جوامع به پیش تاختند و برخی دیگر عقب ماندند را نادیده بگیرند. در زمانی که بیشتر روشنفکران غربی و حتی بسیاری از روشنفکران غیرغربی به برتری ذاتی غرب باور داشتند، نیدهام نشان داد که نقاط ضعف آشکار چین و برتری مسلط غرب نیازمند تبیین تاریخی است. دستور کار وی به «قضیه نیدهام» مشهور شده است.
تمثیل‌هایی گسترده‌تر برای قضیه نیدهام در اطراف جهان وجود دارد. در سده‌های میانی، خاورمیانه در مرزهای دانش نورشناسی، فلزشناسی و ریاضیات بود. بزرگ‌ترین شهرها، کتابخانه‌ها و بازارهای اروپا در برابر آنچه که در خاورمیانه قرار داشت هیچ بودند. سپس طی پانصد سال بعد، خاورمیانه در بسیاری قلمروها از جمله علم و پزشکی، مالیه و کسب‌و‌کار و سواد و سطح زندگی از اروپا عقب ماند.

برتری‌های تصادفی
پژوهشگران توسعه تمدنی معمولا به دو شیوه به تفاوت‌ها در توسعه مناطق نگاه می‌کنند. نخست آنچه که «محبوس شدن بلندمدت» نامیده می‌شود، تاکید دارد که برخی مزیت‌های اساسی مثل مکان‌های دارای منابع طبیعی فراوان، حکمرانی کارآ یا ارزش‌های در خدمت نوآوری باعث می‌شود که یک تمدن، برتری اساسی و حتمی پیدا کند. برای نمونه برخی دانشوران در تبیین خیزش اروپا، برآمدن مسیحیت تحت «کنترل سیاسی» امپراتوری روم را دلیل تجدد و نهایتا انقلاب صنعتی می‌دانند که برتری اروپا را تقویت نمود.
رویکرد دوم برخی حوادث و تصادفات کوتاه‌مدت را علت شکاف گذرا یا بخت برگشتگی شناسایی می‌کند. تئوری تصادف کوتاه‌مدت می‌گوید وقتی کریستف کلمب به قصد رفتن به هند سوار کشتی شد و قاره‌ای پیدا کرد که جلوی وی را گرفت، یک رشته رویدادها شروع شد که توسعه اقتصادی غرب را شتاب بخشید و به غرب امکان تسلط بر جهان را داد. چنین تئوری‌ای ادعا می‌کند که خاورمیانه به علت خرابی‌هایی که طاعون سیاه در سده چهاردهم به بار آورد توسعه نیافته شد.
در کتاب آیان موریس «چرا غرب علی‌الحساب غلبه یافته است»، این دو رویکرد مخلوط می‌شود. او متوجه شد که تصادفات تاریخی بر عملکرد نسبی شرق و غرب، گاهی به مدت هزار سال تاثیر گذاشت. موریس در عین حال جغرافیا را عامل اصلی روندهای عملکرد می‌داند. او استدلال می‌کند مهار طبیعت نخستین بار در غرب شروع شد چون که گیاهان و حیوانات بیشتری مساعد اهلی شدن بودند و غربی‌ها اکتشافات جهانی را شروع کردند که جهان شناخته‌شده را گسترش داد چون که برای آنها، گذشتن از اقیانوس اطلس آسان‌تر از گذشتن ساکنان مشرق زمین از اقیانوس آرام بود. با این حال مزایای جغرافیا دائما نتوانسته است به برتری غرب بینجامد. هر تمدن مسلطی دیر یا زود به مرز قابلیت‌های خویش می‌رسد. موریس استدلال می‌کند، با کند شدن سرعت پیشرفت غرب، سایر تمدن‌ها به آن رسیده و جلو می‌زنند.
موریس معنای کش‌دار و گسترده‌ای به اصطلاح «غرب» می‌دهد. او می‌نویسد غرب نخست شامل جوامعی می‌شد که در کناره‌های تپه‌ای شکل گرفتند، منطقه هلالی شکلی که اکنون بین فلسطین، سوریه، ترکیه، عراق و ایران تقسیم شده است. جایی که اهلی کردن گیاهان و حیوانات حدود 9500 سال پیش از میلاد شروع شد و به حوضه مدیترانه، اروپا، آمریکا و استرالیا کشیده شد. «شرق» در ابتدا شامل جوامعی می‌شد که در حوضه بین رودهای زرد و یانگتسه چین زندگی می‌کردند جایی که فرآیند اهلی‌سازی حدود 7500 سال پیش از میلاد شروع شد و نیز شامل کشورهای بین ژاپن و هند و چین می‌شود. پس برای موریس آنچه اکنون خاورمیانه نامیده می‌شود همیشه بخشی از غرب بوده است. البته خاورمیانه سرانجام عقب ماند و بیشتر آن مستعمره اروپا شد که مسیر تمدنی آن را بسیار شبیه به شرق ساخت. اگر هدف این کتاب، شناخت «چرا غرب غلبه یافته است» باشد قطعا یک مشکل مهم پیش می‌آورد. مشکلی که از برخورد با آن خودداری شده است.
موریس هر چقدر که شرق و غرب را نامناسب تعریف کرده باشد، شروع به مقایسه توسعه نسبی دو تمدن طی قرن‌ها می‌کند. او از شاخص خاص توسعه اجتماعی برای کمی کردن پیشرفت اجتماعی استفاده می‌کند. شاخص وی از اینها تشکیل شده است: میزان انرژی یا کالری که یک فرد معمولی در روز مصرف می‌کند؛ شهرنشینی به عنوان پراکسی برای توانمندی سازمانی که با وسعت بزرگ‌ترین شهر اندازه‌گیری می‌شود؛ توانایی جنگ کردن که با کمیت و کیفیت نظام تسلیحاتی اندازه‌گیری می‌شود و فناوری اطلاعات بر این اساس که مردم چقدر آسان قادر به ارتباط برقرار کردن بودند. بر اساس شاخص موریس، غرب از 14000 سال پیش از میلاد پیوسته در جلوی شرق حرکت می‌کرد تا زمانی که نخستین ظروف سفالی در حوالی 541 بعد از میلاد تولید شد و شرق توانست جلو بزند. در سال1100، امتیاز شرق حدود 40 درصد بالاتر از امتیاز غرب بود. از آن پس، شکاف باریک‌تر شد و غرب در حدود 1773 توانست رهبری دوباره خویش را بازیابد که تاکنون حفظ کرده است. برخی از شاخص موریس انتقاد می‌کنند که خیلی ساده‌انگارانه است و بیشتر داده‌های پیش از زمان مدرن وی بر اساس حدس و گمان است. با این‌حال وی موفق به درک امری واقعی درباره عملکرد نسبی شرق و غرب شد.

روزهای خوب جدید
موریس در ابتدای کتابش اشاره دارد که فقط در آخرین بازگشت یعنی زمانی که غرب شروع به جلو زدن کرد، به یک طرف امکان داد تا طرف دیگر را مستعمره کرده و فرمانبردار خویش سازد. هنگامی که وی به تفسیر رویدادهای تاریخی می‌پردازد این نظر رنگ می‌بازد، اما این مساله کوچکی نیست. تا سال 1700، شرق و غرب از نظر سیاسی مستقل از هم باقی ماندند، بدون توجه به اینکه کدام طرف جلوتر بود و هیچ کدام برتری نظامی قطعی نداشتند. به علاوه آخرین بازگشت، ویژگی بی‌همتای دیگری داشت: رشد خودتقویت‌کننده. در هر دو منطقه، سطح توسعه به مدت هزار سال به واسطه محدودیت‌های زندگی کشاورزی متوقف شده بود. از 1700 زمانی که بازرگانی جهانی به دست اروپایی‌ها افتاد، غرب با نرخ شتابان عجیبی توسعه یافته است. امروز توسعه غرب را اگر با معیار موریس بسنجیم 20 برابر بیشتر از سطح 1700 است. شرق نیز با مقداری وقفه به اوج نامنتظره‌ای رسیده است. موریس سطح توسعه آن را حدود 13 برابر سطح رکورد تاریخی آن پیش از 1700 حساب می‌کند.
رشد مدرن تکرار یا حتی نسخه سریع‌تر رخدادهای پیشین نیست. نوآوری‌های سازمانی و فناوری که محرک رشد مدرن هستند به طور پیوسته تکامل می‌یابند، جوامع را حفظ کرده و نظم سیاسی و اقتصادی جهانی را دائما در اوج نگه می‌دارند. در عوض، جوامع باید پیوسته خود را با انتظارات، روابط و عادات اقتصادی خویش تعدیل کنند. به بیان موریس، تفاوت بین زندگی پیشامدرن و مدرن از دست در رفته است. کسی که در عصر ژولیوس سزار به دنیا می‌آمد زندگی روزمره در سال 1700 را درک می‌کرد. شخصی که در سال 1700 به دنیا آمد زندگی روزمره در سال 2011 با وجود آسمان‌خراش‌ها، سفرهای هوایی، رایانه، بانک و خودرو را حیرت‌آور می‌بیند.
نبود نظریه‌ای وحدت‌بخش که تبیین کند چرا جهش رشد کنونی اینقدر متفاوت است نقطه ضعف اصلی کتاب است. بر اساس نظر موریس، در جایی که جغرافیا فرصت‌ها را مشخص می‌سازد، جامعه‌شناسی و انگیزه‌های انسانی تعیین می‌کند چگونه از این فرصت‌ها بهره‌مند شد، اما روایت کتاب از جنبه جامعه‌شناسی ضعیف است. موریس تاریخ را شکل‌گیری و سقوط سلسله‌ها، تمرکزگرایی و تمرکززدایی سیاسی، فوران خلاقیت پس از خمودگی و فرگشت باورها توصیف می‌کند. با این حال او این ماجراها را درون یک نظریه مسلط تاریخ قرار نمی‌دهد. به محض اینکه جغرافیا فرصت‌ها را تعریف می‌‌کند، اگر بخواهیم توصیف آرنولد توینبی از عدم کفایت روایت‌های تاریخی تئوری شده را به کار ببریم تاریخ صرفا «یک موضوع لعنتی پس از موضوع لعنتی دیگر است».
البته جغرافیای خوش اقبال غرب و منابعی که از طریق اکتشافات جهانی به دست آورد به تنهایی نمی‌تواند رشد انفجاری در زمان‌های مدرن را تبیین کند. شاخص موریس تا آستانه انقلاب صنعتی، شرق را جلوتر از غرب می‌بیند، اما برای قرن‌ها، اروپا نوع جدید زیرساخت اقتصادی بر اساس مبادله غیرشخصی و زندگی تجاری ایجاد کرد که تحت تسلط بنگاه‌های بزرگ و ماندگار و با ساختار پیچیده کسب سود بود. اینها تحولاتی هستند که اکتشافات جهانی اروپا در وهله اول را برانگیختند و زمینه را برای انقلاب صنعتی آماده کردند. آنها همچنین صحنه را برای امپراتوری استعماری غرب چیدند. در واقع ریشه‌های نوسازی اقتصادی غرب به آغاز هزاره دوم کشیده می‌شود زمانی که طبق شاخص توسعه موریس، چین تحت سلسله سونگ جهان را رهبری می‌کرد. آن زمانی است که خانواده‌های ایتالیایی در غرب شروع به تشکیل «ابرشرکت‌های» خصوصی سده‌های میانه کردند یا بنگاه‌هایی که منابع را برای ده‌ها سرمایه‌گذار طی نسل‌ها تجمیع می‌کردند تا امور مالی و تجاری را سامان دهند. این بنگاه‌ها تجمیع و انباشت سرمایه خصوصی را در مقیاس نامنتظره ممکن ساختند.
به تدریج که این ابرشرکت‌ها رشد کردند با مشکلات هماهنگی، ارتباطات و اجرای قراردادها مواجه شدند که آنها را وادار ساخت تا ساختارهای سازمانی و فنون بازرگانی پیچیده‌تر را آزمون کنند. مدت‌ها پیش از سده شانزدهم، بنگاه‌های اروپایی سودآور، از قالب سازمان شرکتی استفاده می‌کردند. بنگاه‌های پیچیده خصوصی در این مقیاس در هیچ جای دیگر و نه حتی در بقیه آنچه که موریس غرب تعریف می‌کند پیدا نمی‌شد؛ بنابراین در زمانی که اروپا شروع به نفع بردن از منابع مستعمرات و ذخایر زغال سنگ در دسترس کرد، مدت‌ها پیش از آن توانسته بود زیرساخت اقتصادی لازم را برای تولید انبوه، صنعتی شدن و حمل‌و‌نقل همگانی فراهم کند. تنها وجود مزایای جغرافیایی برای جلو راندن اروپا کافی نبود، برای بهره‌مندی از این مزایا نیاز به نهادهایی بود که در غرب اختراع شد.

شرق بی‌ثمر
مناطقی که در هماوردی با اروپا شکست خوردند نتوانستند به زیرساخت اقتصادی غرب برسند. مهم‌ترین اینها، شکست در توسعه نهادهایی برای تجمیع کار و سرمایه در مقیاسی بزرگ و توسعه دادن سازمان‌های پایدار بود که توانایی بازتخصیص کارآی منابع را داشته باشند. قوانین در خاورمیانه باعث شکسته شدن سرمایه‌ها و جلوگیری از تاسیس بنگاه‌های خصوصی بزرگ و بادوام شد. در همین اثنا، در جنوب آسیا، هندوئیسم مانع همکاری غیرشخصی بزرگ مقیاس شد چون که خانواده‌ها را تشویق می‌کرد تا سرمایه را درون بنگاه‌های خانوادگی نگه دارند.
برخی معتقدند اگر غرب زودتر صنعتی نشده بود آنها سرانجام به شیوه خود صنعتی می‌شدند. موریس بدبین است: «اگر چه امتیازات توسعه شرقی و غربی تا 1800 شانه به شانه هم بودند نشانه‌های اندکی هست که اگر شرق را به حال خود می‌گذاشتیم با سرعت کافی به سمت صنعتی شدن می‌رفت تا جهش خود را طی قرن نوزدهم شروع کند.» این حرف درست است. موریس چون نهادهای اقتصادی را نادیده گرفته است قادر به توجیه ادعای خویش نیست که ناکفایتی مقیاس خود را به عنوان معیار توسعه در معرض دید می‌گذارد. اگر در 1800، اروپا در همه اجزای اقتصادی مدرن توسعه‌یافته بود و چین این‌طور نبود، دو منطقه با هیچ منطق معناداری نمی‌توانستند برابر باشند. مشکل در اینجا در استفاده موریس از اندازه شهر به عنوان پراکسی برای ظرفیت سازمانی است. بزرگی شهر لاگوس نیجریه اکنون به اندازه نیویورک است، اما بدیهی است که توانمندی‌های نیجریه و ایالت نیویورک متفاوت است. برای مثال، نیجریه هنوز آمادگی ندارد تا انسان را به کره ماه بفرستد.
آن‌طور که مشخص شده است نهادهای اقتصادی مدرن به شکل یکپارچه و طبیعی در شرق پدیدار نشدند. پس از استعمارگری، رهبران شرقی سعی کردند با اقتباس نهادهای غربی بر این نواقص غلبه یابند؛ به طوری که در زمان کوتاه‌تری به آن برسند دگرگونی که اروپا طی هزار سال کامل به آن رسیده بود. با این‌حال امروز، اصلاحات همچنان ناقص است. برای این‌که سازمان‌های اقتصادی مدرن خوب کار کنند، کشور نیاز به بسط و توسعه شماری نهادهای تکمیلی مثل دادگاه‌های عادله، مبادله غیرشخصی و اعتماد به سازمان‌ها دارد. اینها پیوندزدن‌های سختی هستند که در بیشتر بخش‌های شرق، هنوز به کندی توسعه یافته و پخش می‌شوند.

علی‌الحساب؟
همان‌طور که عنوان کتاب نشان می‌دهد، هدف موریس نه فقط تفسیر گذشته بلکه شناسایی این نکته است که آینده شکاف توسعه غرب و شرق چه می‌شود. با برون‌یابی از روندهای کنونی، موریس پیش‌بینی می‌کند که مطابق با شاخص وی، شرق احتمالا در 2013 دوباره سروری خود را بر غرب به دست می‌آورد. اگر تولید چین، ظرفیت جنگ‌افروزی، ظرفیت اطلاعاتی و مصرف سرانه انرژی آن همین‌طور سریع‌تر از غرب رشد کند، نمره‌ای که موریس به شرق می‌دهد در عرض چند نسل بالاتر خواهد بود.
با این‌که احتمال دارد چین، هند و خاورمیانه از نظر اقتصادی خودشان را به غرب برسانند، این نتیجه‌گیری از استدلالات اصلی کتاب فهمیده نمی‌شود. آن مناطق زمانی به غرب خواهند رسید که نهادهای اقتصادی که مسوول پیشی‌گرفتن اروپا بودند واقعا در آنها ریشه کرده باشند. موارد زیر دلایلی برای بدبینی هستند: تاریخ چند صد ساله بخش خصوصی که سازمان‌دهی و تشکل ضعیفی داشته است، جوامع مدنی ضعیف و نهادهای دموکراتیک شکننده را در سرتاسر شرق باقی گذاشته است؛ در غیاب نظام دموکراتیک باثبات بر پایه شاقول‌ها و ترازهای سیاسی، مشوق‌هایی که جامعه را وادار به سرمایه‌گذاری بلندمدت در کسب‌و‌کارهای جدید و آزادی در مسیر نوآوری می‌کند، محدود هستند.

منبع: دنیای اقتصاد و رستاک


QR Code

توطئه و زیرآب‌زنی در سیاست: یک تحلیل اقتصادی

 

در عرصه سیاست در کشورهای مختلف مکرر دیده می‌شود که گاه فردی که خودی و از لایه‌های قدرت به شمار می‌رفت کنار زده می‌شود. این تغییر و تحولات در عرصه سیاست برای عموم مردم عجیب و حیرت‌انگیز است و این حیرت که ناشی از عدم شناخت مکانیزم‌های حاکم بر کسب و نگهداری قدرت است، خود را به شکل تعابیری چون «بی پدر و مادر بودن سیاست» یا «بی سروپا بودن اوضاع فلک» به تعبیر حافظ ظاهر می‌سازد. آیا می‌توان تحلیلی اقتصادی از این پدیده ارائه کرد؟

به عنوان نمونه در دوران شوروی سابق، پلیتبورو مهم‌ترین نهاد تصمیم‌گیری حزب کمونیست بود که در مورد همه چیزهای مهم تصمیم نهایی را اتخاذ می‌کرد. در فاصله سال‌های 1919 تا 1952، این شورا دارای 40 عضو بود، اما پس از 1952 تنها 12 نفر از اعضای آن زنده باقی ماندند. از مجموع 28 نفر (از 40 نفر عضو پلیتبورو)، 17 نفر اعدام شدند، 2 نفر خودکشی کردند، یک نفر پس از دستگیری بلافاصله در زندان درگذشت و یک نفر نیز ترور شد. برای بسیاری عجیب بود که چگونه کسانی که روزگاری یار همدیگر در کسب قدرت بودند، چنین دست به قلع و قمع یکدیگر می‌زنند. اخیرا عجم اوغلو، اگوروف و سنین (2008) طی مقاله‌ای [1] مکانیزم حاکم بر شکل‌گیری ائتلاف‌ها و تحول ائتلاف‌ها و کنار زدن مؤتلفین سابق را شناسایی و مدل‌سازی کرده‌اند. در اینجا بدون وارد شدن به مدل‌سازی تئوریک آن، پیام آن را همراه با مثال ساده و گویایش روایت می‌کنم. پیش از آن اشاره به این امر ضروری است که پیشرفت‌های اخیر در عرصه اقتصاد شبکه، موجب گردیده تا موضوع چگونگی شکل‌گیری ائتلاف‌ها در عرصه سیاست مورد توجه قرار گیرد و تحقیقات مختلفی در مورد آن انجام شود (برای خواندن گزارش مختصری در این رابطه ر.ک. گارفینکل و اسکاپرداس، 2006 [2])

دینامیک ائتلاف‌ها با یک مثال ساده
در سیاست کسی غلبه می‌یابد که قدرتش بیشتر باشد؛ بنابراين فرض کنیم که قدرت بیش از 50 درصد ملاک غلبه باشد. سوال این است که چه وقت یک ائتلاف پایدار یا به تعبیر آن نویسندگان، آخرین ائتلاف حاکم[3] ایجاد می‌شود. روشن است که اگر ائتلاف نهایی شامل دو نفر باشد آنکه قدرت بیشتری داشته باشد دیگری را کنار می‌زند و قدرت را تماما به دست می‌گیرد؛ بنابراين ائتلاف دو نفری نمی‌تواند ائتلافی پایدار باشد و نهایتا به دیکتاتوری یک نفر منجر می‌شود. حال اگر در ائتلاف، سه نفر حاضر باشند(A, B , C) و ترکیب قدرت آنها به این شکل باشد Aو قدرت آنها به ترتیب 3، 4، 5 و 10 باشد. فرد D به رغم قدرت بیشتر آنقدر قوی نیست تا بتواند سه نفر دیگر را از دور خارج کند، اما در عین حال قدرت فائق وی مانع می‌شود تا وی بتواند با دو نفر دیگر ائتلاف کند، زیرا آن دو نفر دیگر می‌داند که به محض خارج کردن یک نفر از ائتلاف و سه نفری شدن ائتلاف حاکم، آن دو نفر در گام بعد تصفیه خواهند شد؛ بنابراين (A, B , C) با تبانی با یکدیگر فرد قدرتمند D را از قدرت کنار زده و خود ائتلاف حاکم جدید می‌شوند. ترکیب قدرت آنها اینک به شکلی است که ماندگاری آنها را تضمین می‌کند؛ یعنی این ائتلاف یک ائتلاف پایدار خواهد شد، زیرا امکان زیرآب زنی هیچ کدام وجود ندارد. این به این معنی نیست که همواره قدرتمندترین فرد حذف خواهد شد. فرض کنید که ترکیب قدرت چهار نفر مذکور به این شرح باشد: (2، 4، 7، 10). در این ائتلاف فرد A به راحتی حذف می‌شود و ائتلاف (B , C, D) ائتلافی پایدار خواهد بود.
حال با این چارچوب در ذهن به مثال شوروی سابق بازگردیم. فرض کنید که تعداد اعضای این پلیتبورو 5 نفر باشد و ترکیب قدرت آنها (3، 4، 5، 10، 20) باشد. اگر یکی از چهار نفر اول کشته شوند یا بمیرند، ترکیب نهایی دیکتاتوری فرد آخر خواهد شد، اما اگر فرد آخر بمیرد، ائتلاف پایدار متشکل از سه نفر اول خواهد بود و فرد چهارم تصفیه خواهد شد. پس از خودکشی دو نفر از اعضای پلیتبورو در فاصله سال‌های 1937 تا 1938، ترکیب قدرت در آنجا به هم خورد که مشابه آن در مثال پنج نفری فوق، حذف 5 است. پس از این حادثه ظرف مدت یک سال 11 نفر از اعضای پلیتبورو اعدام شدند. جالب اینجاست که برخی از آنها که اعدام شدند قبلا به حذف و اعدام کسان دیگری که قبلا عضو پلیتبورو بودند رای داده بودند! پس از مرگ آندره ژدانف در سال 1948 بر اثر سکته قلبی، بالانس قدرت مجددا به هم خورد. قبل از مرگ وی به مدت 9 سال تصفیه دیگری صورت نگرفته بود، اما پس از این مرگ بریا و مالنکف قدرت یافتند و موجی از اعدام‌ها را رقم زدند. صحنه سوم پس از مرگ استالین رقم خورد. تا پیش از مرگ استالین اعضای پلیتبورو مانع از اعدام و محاکمه عضو دیگری از پلیتبورو شدند، اما با مرگ استالین که مشابه کنار رفتن 20 از ترکیب فوق بود، بریا که مشابه 10 از آن ترکیب است، کنار زده شد و اعدام گردید.

نتیجه‌گیری:
پیام مهمی که مدل‌سازی ساده مذکور به همراه دارد کنار زدن نگرش صفر و یکی به مقوله سیاست است. بسیاری از افراد سیاست را عرصه حاکمیت اراده یک نفر قلمداد می‌کنند (یعنی دیکتاتوری) یا عرصه اراده همه یا اکثریت (دموکراسی) در حالی که اینک می‌توان دید که در غیردموکراسی‌ها این ائتلاف‌ها هستند که قدرت را در اختیار می‌گیرند نه یک نفر؛ گر چه توازن قوا در درون یک ائتلاف می‌تواند به نفع یک نفر نیز تمام شود، اما لزوما همواره اینگونه نیست. عجم اوغلو، اوگوروف و سنین (2009)[4] در مقاله مکملی تحت عنوان آیا خشونت‌های نظامی لزوما به دیکتاتوری فردی می‌انجامد این دیدگاه را مطرح می‌کنند که سرشت ائتلاف‌ها می‌تواند به غلبه اراده یک نفر منتهی شود یا نشود که این امر بستگی به توزیع قدرت در درون ائتلاف و مکانیزم تصمیم‌گیری داخل آن دارد.

منابع:
[1] Acemoglu, D., Egorov, G. and K. Sonin, 2008, Coalition Formation in Non democracies, Review of Economic Studies, 75: 987-1009.
[2] Garkinkel, M. R. and S. Skaperdas, 2006, Economics of Conflict: An Overview in Sandler, T. and K. Hartley, 2007, Handbook of Defence Economcis, Elsevier
[3] Ultimate ruling coalition
[4] Acemoglu, D., Egorov, G. and K. Sonin, 2009, American Economic Association Papers and Proceedings, 99, pp. 298-303.

علی سرزعیم
منبع: رستاك
منبع : دنیای اقتصاد


QR Code

شاخص اقتصادی از دیدگاه شاه عباس …

شاه عباس از وزير خود پرسيد: “امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟”
وزير گفت: “الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!”
شاه عباس گفت: “نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه مي رفتند نه پينه‌دوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم.”

تحليل حكايت :
1- يك شاخص مناسب مي تواند در عين سادگي بيانگر وضعيت كل سازمان باشد.

2 -در تحليل شاخص بايد جنبه هاي مختلف را بررسي نمود. گاهي بهبود ناگهاني يك شاخص بيانگر رشدهاي سرطاني و ناموزون سيستم است

منبع : ایمیل دریافتی


QR Code

آیا کارآفرینان باید دروغ بگویند؟

نویسنده: دانیل آیزنبرگ

Harvard Business Review

یکی از مدیران باتجربه اخیرا به من گفت که اگرشخصی نداند چگونه در موقع لزوم به طور جدی حقیقت را بپیچاند نمي‌تواند یک کارآفرین شود.

من گفت‌وگوهای زیادی با کارآفرینان در مورد دروغ گفتن داشته‌ا‌م. همه آنها از نظر تئوریک با دروغگویی مخالفند، اما در موقعیت‌های اجرایی، بیشتر آنها تا حدودی آن را به کار می‌گیرند. بعضی از آنها واژه «دروغ گفتن» را دوست ندارند و ترجیح مي‌دهند که آن را اغراق در واقعیت یا حتی بازاریابی بنامند، اما بدیهی است که بسیاری از کارآفرینان احساس مي‌کنند باید حقیقت را بپیچانند یا آن را به زعم خود پیرایش کنند، یا آشکارا برخی عبارت‌های «دوستانه» را جعل کنند تا میدان فعالیت اقتصادی برای آنها هموار شود.
آیا پیچاندن حقیقت توسط کارآفرینان قابل اغماض است؟ آیا اعتقاد افراطی به گفتن حقیقت یک کار لوکس است که فعالان اقتصادی تازه وارد نمي‌توانند از عهده آن برآیند؟ اگر چنین است آیا ما باید به کارآفرینان یاد بدهیم که کی و چگونه دروغ بگویند یا باید همان استاندارد‌هایی که برای شرکت‌های جاافتاده در نظر مي‌گیریم برای تازه کارها هم تعمیم بدهیم ؟
چند سال پیش با کارآفرینی کار مي‌کردم که سرمایه اولیه ناچیز خود را به 10 میلیون دلار افزایش داده بود. یک عنصر کلیدی در پیشبرد سرمایه‌گذاری‌های او روابط استراتژیک وی با یک مشتری چند ملیتی بود. یک روز قبل از نهایی کردن سرمایه‌گذاری، آن مشتری اطلاع داد که کنار کشیده است. به دوستم پیشنهاد کردم که شرکای سرمایه‌گذار خود را از این خبر مطلع کند، اما او ترجیح داد که آنها در اولین جلسه هیات مدیره پس از واریز پول به بانک از این موضوع باخبر شوند. نمي‌دانم او چگونه به آنها اطلاع داد، اما هیچ‌گونه بازخورد منفی آشکاری وجود نداشت. اگر من در آن شرایط بودم ممکن بود از روی خامي‌ و بی تجربگی به خاطر مشتری از دست رفته جنجال و هیاهوی زیادی به راه مي‌انداختم و این کار من منجر به فروپاشی شرکت مي‌شد. ریسک‌پذیری این کارآفرین در آن شرایط خاص عواید زیادی برای او به همراه آورد. آیا گفتن این دروغ برای کارآفرین مورد نظربرای حفظ منافع خودش قابل قبول بود؟
با کارآفرین دیگری کار کردم که گروه بازاریابی او بروشورهایی در زبان‌های مختلف برای محصولات جدیدی چاپ کرده بود با این مضمون که آن محصولات با موفقیت مرحله آزمایشی را طی کرده است. برای مشتریان آمریکایی، این موضوع قابل درک بود، اما مشتریان ژاپنی وقتی دریافتند که مشخصات محصول به صورت فرضی نوشته شده است خیلی شوکه شدند و این امر منجر به بحران در اعتماد طرفین شد، ولی این کارآفرین نیز مسیر خود را طی کرد. آیا با تکیه بر فرهنگی که در آن کار می‌کنیم مي‌توانیم دروغ بگوییم؟ اگر بله چگونه؟
هزاران کارآفرین عمدا پیش‌بینی‌های خود را بالا می‌برند با این انتظار که سرمایه‌گذاران حداقل نیمي‌از این پیش‌بینی‌ها را باور خواهند کرد؛ با وجودی که یقین دارند اگر خوب بازی نکنند جریمه خواهند شد. همان طور که یک کارآفرین پیشگام و موفق که فروش واقعی او حدود نصف پیش‌بینی اولیه‌اش بود به من گفت که این یک بازار کاملا جدید است و ما هیچ اطلاعی از آن نداشتیم و به همین دلیل آنگونه که مشتریان دوست داشتند عمل کردیم، یعنی آماری اعلام کردیم که آنها منتظر شنیدنش بودند. آیا غلو در گفتن واقعیت صحیح است هنگامي‌که طرف مقابل واقعیت غلو شده را انتظار مي‌کشد؟
کارآفرینی را مي‌شناسم که در آفریقا زندگی مي‌کند و سیاست «رشوه نگیرید، رشوه ندهید» را در دستور کار قرار داده است. او خودش اصلا اهل رشوه دادن نیست، اما استدلال مي‌کند که با این روش ما مي‌توانیم بسیاری از مشکلاتمان را فورا حل کنیم. او مي‌گوید: «من حل شدن مشکلاتم را از این طریق دوست ندارم، ولی رشوه دادن در بسیاری از کشورها یکی از راه‌هایی است که مردم کار خودشان را با آن پیش مي‌برند.» دوست من پی‌ریزی کرده است که بودجه مشخصی را برای توزیع‌کنندگان تعیین کنند تا آنها توان مالی لازم را برای پرداخت‌هایی از این نوع که به «پرداخت‌های آسان‌سازی» معروف هستند برای مواقعی که خیلی ضروری است، داشته باشند. آیا شما فکر مي‌کنید این سیاست برای کارآفرینان تازه وارد خوب است؟
وقتی که من و دو شریک دیگرم در سال 1990 شرکت خود را در حوزه تکنولوژی تاسیس کردیم در گفتن اینکه چه تعداد پروژه انجام داده‌ایم و آنها تا چه حدی موفق بودند اغراق کردیم. با گذشت سال‌ها ما در انجام پروژه‌هایمان تا آن حد موفق شدیم که ما را از دروغ گفتن بی‌نیاز کرد که برای ما آسودگی خاطر زیادی به ارمغان آورد. ادامه دادن به تبلیغات اغراق‌آمیز درباره شرکت خیلی وسوسه‌انگیز بود، اما رفته رفته احساس کردیم توانایی آن را داریم که برای گفتن حقیقت سختگیری کنیم. آیا دروغ گفتن در زمانی که تصمیم دارید پس از برطرف شدن نیازتان آن را متوقف کنید قابل تایید است؟
من پاسخ صحیح را ندارم، اما باور دارم که دروغگویی‌های کارآفرینی، با هر اسمي ‌که روی آن بگذاریم، خیلی رایج‌تر از آن است که ما تصور مي‌کنیم. ما همچنان شاهد بحث‌های جدی در این زمینه هم از نظر تئوریک وهم در دنیای واقعی خواهیم بود.
بنابراین بیایید از همین جا شروع کنیم: شما چه فکر مي‌کنید؟

مترجم:عاطفه کردگاری
منبع : دنیای اقتصاد


QR Code

اپل چگونه اعتبار می‌آفریند؟

معرفی محصول جدید اپل فارغ از جزئیات و امکاناتِ خودِ محصول دارای آموزه‌های بازاریابی، تبلیغاتی و اقتصادی متعددی است. واقعیت این است که اپل به عنوان یک غول کامپیوتری همواره روی لبه تکنولوژی حرکت کرده، ولی محصولات خود را به گونه‌ای نشان داده که گویی انقلابی در تکنولوژی ایجاد کرده است.

این در حالی است که با کمی تحقیق مشخص می‌شود اپل خالق هیچ کدام از فناوری‌هایی که ارائه داده نیست، بلکه توانسته با ارائه پرهیاهوی محصولات، تصوری ذهنی را در اذهان ایجاد کند که محصولاتش هیچ مشابهی ندارد.
طی چند روز اخیر حجم تبلیغات ارائه شده در مورد محصول جدید این شرکت (iPAD) تقریبا تمامی خبرهای دیگر را تحت‌الشعاع قرار داده و هزاران نفر را از روزها قبل مقابل فروشگاه‌های این شرکت کشانده است. طی این چند روز بسیاری از برنامه‌های پربیننده و انبوهی از سایت‌های پربازدید آن‌چنان در مورد این محصول نوشته‌اند که گویی انفجاری بزرگ در جهان تکنولوژی رخ داده است. این همه در حالی اتفاق افتاده که خود اپل اندک هزینه‌ای هم خرج تبلیغاتش نکرده و این انتخاب استراتژی ِ تبلیغات مردمی به جای بازاریابی‌های رایج کاملا به‌صرفه و هوشمندانه می‌نماید. شاید اگر اپل می‌خواست بخش کوچکی از این فضاسازی را با تبلیغات مرسوم به انجام برساند، 42 میلیارد دلار سود سال گذشته این شرکت هم کافی نبود.
حالا به طور واضح می‌توان گفت اپل موفقیت خود را نه فقط ناشی از نوآوری و خلاقیت در تولید محصول (که امروزه شرکت‌های همپای اپل و حتی نوآورتر از آن در جهان کم نیستند) که ناشی از انتخابِ استراتژی منحصر به فرد حضور در بازار است. پلت فرم‌هایی که اپل در طی ده سال اخیر ارائه داده عمومیت نداشته‌اند؛ به معنای دیگر اپل محصولاتش را برای عام جامعه عرضه نکرده؛ اما هدف گیری گروه‌های لیدر جامعه – که بخش‌های دیگر چشم به آنان دوخته‌اند – موفقیتِ عمده را رقم زده است. مسیری که آیفون (محصول پیشین اپل) پیمود نیز در همین راستا بود. اپل با یک تک محصول مانند آیفون در بازاری که دیگر رقبا هر ماه انواع و اقسام تلفن‌های همراه را عرضه می‌کردند، وارد شد و توانست در طی سه سال حکفرمایی بلامنازعی را در صدر جدول پرفروش ترین گوشی‌های هوشمند داشته باشد. این قدرت‌نمایی در بازار اما استراتژی‌های تودرتوی دیگری را نیز در پی داشت؛ به طوری که مسیر بازارهای کامپیوتر و تلفن همراه را تغییر داد.
فروشگاهی که اپل تحت عنوان iTunes راه‌اندازی کرد و در آن موسیقی و برنامه‌های نرم افزاری را به فروش رساند، فقط یک ابداع ساده نبود، بلکه مسیری بود که بلافاصله بازار را در پی خود کشاند و شرکتی را که تا پیش از آیفون تجربه‌ای در بازار تلفن همراه نداشت، به نقشه راه دیگر غول‌های این بازار تبدیل کرد. حالا تمامی برندهای بزرگ موبایل در پی راه‌اندازی یا توسعه فروشگاه‌های نرم افزار و موسیقی و… خود هستند. در موارد آی‌پد هم وضعیت تقریبا به همین گونه است. تا پیش از آی‌پد بازار مملو از کتابخوان‌های الکترونیکی بود و شاید کاری که اپل انجام داده آن است که چیزی ارائه داده که حالا نه فقط کتابخوان الکترونیکی که یک کامپیوتر و یک تلفن همراه با هم است و همین تلفیق است که‌ آی‌پد را به چیزی مابین لپ‌تاپ و موبایل تبدیل کرده است.
اپل شاید تنها شرکتی است که از ماه‌ها قبل از عرضه، جزئیات دقیقی از محصولات خود را ارائه می‌دهد و هیچ هراسی از تقلید و کپی‌برداری از محصولاتش ندارد. استیو جابز، مدیرعامل این شرکت که برنامه‌های معرفی محصولاتش بسیار معروف است از ماه‌ها قبل از عرضه محصول در بازار، آن را به جهانیان معرفی می‌کند و این آغاز استراتژی فروش هر محصول این شرکت است.
به جز همه اینها این شرکت نمونه‌ای از یک برندسازی موفق است. اعتمادی که سیب گاز زده این شرکت در ذهن بسیاری ایجاد کرده باعث می‌شود که حتی برخی افراد ندانسته و به صرف اعتماد به یک برند موفق به سمت و سوی محصولات اپل بروند. هم از این رو است که در این استراتژی iPad، iPhone و MacAir و … اهمیتی به خودی خود ندارند و انصافا هم فاصله خارق‌العاده‌ای با دیگر محصولات همسو ندارند، آنها همه اعتبارِ خود را از نامی می‌گیرند که به یک سیب معمولی هم اعتبار می‌بخشد

شهرام شریف

منبع : دنیای اقتصاد


QR Code