ادبیات

۱۵م تیر
۱۳۸۹
ارسال شده توسط admin

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو… من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

قصه ی لیلی و مجنون
مثنوی نظامی
برچسب ها:
۱۲م اردیبهشت
۱۳۸۹
ارسال شده توسط nabbasi

بی سوادان قرن ۲۱ کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند
بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند ودوباره بیاموزند.

“الوین تافلر”

برچسب ها:
۲۰م فروردین
۱۳۸۹
ارسال شده توسط nabbasi

خدای من

تو اگر میخواستی خوارم کنی،دست به هدایتم نمیزدی.
تواگر رسوایی مرامیخواستی،این قدر بامن مدارا نمیکردی.

معبودم!

اگردر مقایسه با طاعتی که باید بشوی،عمل من ناچیز است (که هست )
امیدم به تو بسیار است وتو برترین ارزوی منی.

((مناجات شعبانیه))

منبع : دفتر میهمان سایت اهدا

برچسب ها:
۲۷م اسفند
۱۳۸۸
ارسال شده توسط nabbasi

من از آن دور ها دیدم که می آید به سوی خانه ی مخلص « عمو نوروز»

عیالم زیر لب غرید :

” من آخر با چه چیزی میتوانم کرد از این مهمان پذیرایی؟؟

نگو با قند و با چایی !

خدا نا کرده آخر این که از ره میرسد عید است.

و اقدامات او در راستای ” آمدن ” شایان تمجید است …!

بگو آخر

بگو من با چه چیزی میتوانم کرد از این مهمان پذیرایی؟؟؟ “

عیالا !

چرخ دخل بنده دارد میکند فس فس

بفرما این تو و این عیدی مخلص

بخر با آن

برای خانه ما یحتاج لازم را

مضافا هم !!!لباس عید محمود و پریچهر و سهیلا و کریم و جعفر و مینا و کاظم را !

و ایضا میوه و شیرینی و آجیل

و ای زن ، اندگی تعجیل !

عیالا ! زندگی زیباست

و اینجا منتهای آرزوی مردم دنیاست !

خدا را شکر کن که خانمان ،‌قطب شمال و آن طرفها نیست !

یکی از دوستان می گفت

که در این وقت سال ، آنجا

نمیدانی که می آید عجب سوزی ؟!!!

ولیکن در عوض – شکر خدا – اینجا :

” ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی “

عیالم میکند غرغر

و زیر لب

سخنرانی خود را میکند آغاز ، با ترفند

و با یک حالت خط و نشان مانند :

” هلا ، ملا

من اینجایم بسان شیر

ملاقه تازه اینجا

لنگه کفش کهنه آنجا ،‌ و

کنار دست من کفگیر !

برایت دارم آشی می پزم با یک وجب روغن !

برای من به جای رهنمود و چاره جویی شعر میخوانی ؟

بکن … عیبی ندارد … بعد ازین از من

اگر خواهی چلو مرغ و خورشت سبزی و قیمه

به صد اطوار می گویم :

الا یا خیمگی خیمه …! “

دهان را می گشایم من

به قصد پاسخی در خور

و شاید پاسخی غایی

که می آید به سویم از هوا ، یک لنگه دمپایی !

و از سوی دگر چون تیر

به فرقم میخورد کفگیر !

هلا ! آآآآآآه ای عمو نوروز !

کجا داری می آیی ؟ های ؟!

پدر جان ! این طرفها قافیه تنگ است

به تعبیر دگر ،‌در خانمان جنگ است !

نیا نزدیک

نظر کن پای چشمم را !

بگو اصلا

الا ای نا گرفته از کبود چشم من درسی !

تو بالا غیرتا

این تن بمیرد

از عیال من نمیترسی؟؟؟؟؟


ابوالفضل زرویی نصر آباد

“ملا نصرالدین”

برچسب ها:
۱۰م اسفند
۱۳۸۸
ارسال شده توسط nabbasi

چشمان سیاهت رقصان
و تسبیح در دستت لرزان
خندان
می پرسم :” تسبیح گفتن می دانی ؟”
می گویی :” شکرِ داشتنِ تو بلد بودن نمی خواهد.”

منبع : بی بی مهتاب

برچسب ها:
۲۱م بهمن
۱۳۸۸
ارسال شده توسط admin

زیر این سقف بلند
پشت دنیای همه تاریکی
من به تو نزدیکم
به تو نزدیکتر از خون روان

برچسب ها:
۳۰م دی
۱۳۸۸
ارسال شده توسط nabbasi

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من

بخش هایی از سروده های همای در بخش پایانی اپرای موسی و شبان

برچسب ها:
Previous