ادبیات
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو… من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
بی سوادان قرن ۲۱ کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند
بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند ودوباره بیاموزند.
“الوین تافلر”
خدای من
تو اگر میخواستی خوارم کنی،دست به هدایتم نمیزدی.
تواگر رسوایی مرامیخواستی،این قدر بامن مدارا نمیکردی.
معبودم!
اگردر مقایسه با طاعتی که باید بشوی،عمل من ناچیز است (که هست )
امیدم به تو بسیار است وتو برترین ارزوی منی.
((مناجات شعبانیه))
منبع : دفتر میهمان سایت اهدا
من از آن دور ها دیدم که می آید به سوی خانه ی مخلص « عمو نوروز»
عیالم زیر لب غرید :
” من آخر با چه چیزی میتوانم کرد از این مهمان پذیرایی؟؟
نگو با قند و با چایی !
خدا نا کرده آخر این که از ره میرسد عید است.
و اقدامات او در راستای ” آمدن ” شایان تمجید است …!
بگو آخر
بگو من با چه چیزی میتوانم کرد از این مهمان پذیرایی؟؟؟ “
عیالا !
چرخ دخل بنده دارد میکند فس فس
بفرما این تو و این عیدی مخلص
بخر با آن
برای خانه ما یحتاج لازم را
مضافا هم !!!لباس عید محمود و پریچهر و سهیلا و کریم و جعفر و مینا و کاظم را !
و ایضا میوه و شیرینی و آجیل
و ای زن ، اندگی تعجیل !
عیالا ! زندگی زیباست
و اینجا منتهای آرزوی مردم دنیاست !
خدا را شکر کن که خانمان ،قطب شمال و آن طرفها نیست !
یکی از دوستان می گفت
که در این وقت سال ، آنجا
نمیدانی که می آید عجب سوزی ؟!!!
ولیکن در عوض – شکر خدا – اینجا :
” ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی “
عیالم میکند غرغر
و زیر لب
سخنرانی خود را میکند آغاز ، با ترفند
و با یک حالت خط و نشان مانند :
” هلا ، ملا
من اینجایم بسان شیر
ملاقه تازه اینجا
لنگه کفش کهنه آنجا ، و
کنار دست من کفگیر !
برایت دارم آشی می پزم با یک وجب روغن !
برای من به جای رهنمود و چاره جویی شعر میخوانی ؟
بکن … عیبی ندارد … بعد ازین از من
اگر خواهی چلو مرغ و خورشت سبزی و قیمه
به صد اطوار می گویم :
الا یا خیمگی خیمه …! “
دهان را می گشایم من
به قصد پاسخی در خور
و شاید پاسخی غایی
که می آید به سویم از هوا ، یک لنگه دمپایی !
و از سوی دگر چون تیر
به فرقم میخورد کفگیر !
هلا ! آآآآآآه ای عمو نوروز !
کجا داری می آیی ؟ های ؟!
پدر جان ! این طرفها قافیه تنگ است
به تعبیر دگر ،در خانمان جنگ است !
نیا نزدیک
نظر کن پای چشمم را !
بگو اصلا
الا ای نا گرفته از کبود چشم من درسی !
تو بالا غیرتا
این تن بمیرد
از عیال من نمیترسی؟؟؟؟؟
ابوالفضل زرویی نصر آباد
“ملا نصرالدین”
چشمان سیاهت رقصان
و تسبیح در دستت لرزان
خندان
می پرسم :” تسبیح گفتن می دانی ؟”
می گویی :” شکرِ داشتنِ تو بلد بودن نمی خواهد.”
منبع : بی بی مهتاب
زیر این سقف بلند
پشت دنیای همه تاریکی
من به تو نزدیکم
به تو نزدیکتر از خون روان
خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من
بخش هایی از سروده های همای در بخش پایانی اپرای موسی و شبان
