طنز

۲۲م تیر
۱۳۸۹
ارسال شده توسط admin

سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها
به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.

مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند
و بعد به شما می گوید ساعت چند است.

حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند
ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.

بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد
و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.

اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود
امروز اتفاق نیفتاد.

روزنامه نگار: کسی است که %۵۰ از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد
و %۵۰ بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.

ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد
که آنجا نیست.

فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند
حرف می زند.

روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد
که همسرتان مجانی از شما می پرسد.

جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود
و همه مردم به آن نگاه می کنند،
او به مردم نگاه می کند.

برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را
به روشی که نمی فهمید حل می کند.

مسئول فروش: کسی است که کاری ندارد که کار چیست
فقط به دنبال فروش کردن است

مدیر : کسی است که می خواهد هر چه سریعتر کارهای محول شده به خودش
را بین دیگران تقسیم کند
و وقتی کاری خراب شد به دنبال کسی باشد که به گردن او بیاندازد.

داروساز : کسی است که خودش به داروهایش اعتقادی ندارد
ولی دیگران را برای مصرف آن قانع می کند

پزشک : کسی که از کوزه شکسته آب می خورد

برچسب ها:
۲۰م تیر
۱۳۸۹
ارسال شده توسط admin

برچسب ها:
۲۷م اسفند
۱۳۸۸
ارسال شده توسط nabbasi

من از آن دور ها دیدم که می آید به سوی خانه ی مخلص « عمو نوروز»

عیالم زیر لب غرید :

” من آخر با چه چیزی میتوانم کرد از این مهمان پذیرایی؟؟

نگو با قند و با چایی !

خدا نا کرده آخر این که از ره میرسد عید است.

و اقدامات او در راستای ” آمدن ” شایان تمجید است …!

بگو آخر

بگو من با چه چیزی میتوانم کرد از این مهمان پذیرایی؟؟؟ “

عیالا !

چرخ دخل بنده دارد میکند فس فس

بفرما این تو و این عیدی مخلص

بخر با آن

برای خانه ما یحتاج لازم را

مضافا هم !!!لباس عید محمود و پریچهر و سهیلا و کریم و جعفر و مینا و کاظم را !

و ایضا میوه و شیرینی و آجیل

و ای زن ، اندگی تعجیل !

عیالا ! زندگی زیباست

و اینجا منتهای آرزوی مردم دنیاست !

خدا را شکر کن که خانمان ،‌قطب شمال و آن طرفها نیست !

یکی از دوستان می گفت

که در این وقت سال ، آنجا

نمیدانی که می آید عجب سوزی ؟!!!

ولیکن در عوض – شکر خدا – اینجا :

” ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی “

عیالم میکند غرغر

و زیر لب

سخنرانی خود را میکند آغاز ، با ترفند

و با یک حالت خط و نشان مانند :

” هلا ، ملا

من اینجایم بسان شیر

ملاقه تازه اینجا

لنگه کفش کهنه آنجا ،‌ و

کنار دست من کفگیر !

برایت دارم آشی می پزم با یک وجب روغن !

برای من به جای رهنمود و چاره جویی شعر میخوانی ؟

بکن … عیبی ندارد … بعد ازین از من

اگر خواهی چلو مرغ و خورشت سبزی و قیمه

به صد اطوار می گویم :

الا یا خیمگی خیمه …! “

دهان را می گشایم من

به قصد پاسخی در خور

و شاید پاسخی غایی

که می آید به سویم از هوا ، یک لنگه دمپایی !

و از سوی دگر چون تیر

به فرقم میخورد کفگیر !

هلا ! آآآآآآه ای عمو نوروز !

کجا داری می آیی ؟ های ؟!

پدر جان ! این طرفها قافیه تنگ است

به تعبیر دگر ،‌در خانمان جنگ است !

نیا نزدیک

نظر کن پای چشمم را !

بگو اصلا

الا ای نا گرفته از کبود چشم من درسی !

تو بالا غیرتا

این تن بمیرد

از عیال من نمیترسی؟؟؟؟؟


ابوالفضل زرویی نصر آباد

“ملا نصرالدین”

برچسب ها:
۱۷م بهمن
۱۳۸۸
ارسال شده توسط nabbasi

یاد روزگار جوانی خوش . این متن رو توی یکی از وبلاگ های مشترک گذشته پیدا کردم . خودم هم نسبت به نوشته هام احساس غریبی می کنم . خلاصه که ببینید چه میکنه این روزگار با جنب و جوش های جوانی …..

با ما باشید وگرنه عقب میمانید

سلام

توی این چند خط میتونین هدف و اصل راه اندازی این وبلاگ رو درک کنین . این اصول توسط عده ای پذیرفته نمیشه و یا بدتر ! جدی گرفته نمیشه .

با اینکار این عده از افراد  جامعه از همراهی ما غافل میشن ولی از لیست مشتری های ما خارج نمیشن !!! اینو یادتون باشه .

حالا یه سری تعاریف و اصطلاح که توی متن این وبلاگ استفاده میشه :

مشتری : ا ز نظر ما ، مشتری هر کس یا گروه و یا اصولا موجودی که قابلیت تحرک داشته باشه و بتونه از خودش عکس العمل نشون بده . لازم به ذکر ، حیوانات و سیستمها هم در این دسته قرار میگیرن . قاطی نکنین ! بزارین بیشتر تتوضیح بدم . مثلا تا حالا برنامه نوشتین  ، دیدین چه حسی میده وقتی خسته ای یه لوپ بزاری تا سیستم هنگ کنه !

دیدین چه حسی میده یه برنامه بنویسین که هی تعداد IP های ورژن ۴ رو بشماره !

مطمئنا خودتون هم فهمیدین که در بعضی از مواقع خودتون ، مشتری خودتون هستین که ما بهش میگیم مواقع Self-test .

اذیت کردن : مهمترین فعل این نوشتار همینه  ! اما باید این قسمت رو خوب خوب بخونین  . منظور ما از اذیت کردن فقط و فقط خنده و شاد کردن خود و طرف مقابله . ما به این طرز فکر میگیم : سفید آزاری . حالا اگه به هر عنوانی ، بی موقع و یا بد از شگردها و آموزشهای این وبلاگ استفاده کردین و پشیمون شدید اصلا به ما فکر نکنین . مطمئنا کار خودتون اشتباه بوده ! (و احتمالا مثل امریکایی ها خودمون هم ترورتون میکنیم ! )

تازه یه سری از پزشکان (که اتفاقا از دوستان ما هم هستند !)می گن (می گویند)این جور اذیت کردن برای سلامتی قلب و عروق کرنر ساق پا هم مفیده (میگی نه ، خودت بشمار ! ) فقط یه چیزی رو همیشه بیاد داشته باشین : هدف

ما همیشه مسئولیت اهداف و برنامه هامون رو داریم نه ابزار ها . این وبلاگ فقط ابزاره .

همکاری : این وبلاگ بصورت کاملا خودجوش توسط به سفید-ازار و یه خاکستری-ازار بوجود اومده . با توجه به اینکه توی این صنف به علت سختی کار بازنشستگی خیلی زود میرسه ، ما می خواهیم با اینکار تجربیات و صولی رو که توسط اساتید قبلی بدست آوردیم ، بصورت الکترونیکی منتشر کنیم تا هم یه محلی واسه تجمع داشته باشیم و هم انشاء الله به رشد این مکتب که از منظر ما  کمتر از جهاد نیست کمکی کرده باشیم .پس شما هم جدا از اینکه توی این صنف تازه کارید و یا استاد میتونین به آخرین تحولات و بروزرسانی  شگردها دست پیدا کنین و یا اونها رو به نام خودتون به ثبت برسونین . دوستان پیگیر هستند این جمع رو شبیه صنعت open-source رشد بدیم .

صداقت : از تمامی دوستان و همکارانی که با ما در ارتباط هستند خواهش میکنیم که صداقت و منزلت حرفه ای رو همیشه بیاد داشته باشند .

خالی بستن بدرد هیچکس نمیخوره ! لطفا این مطالب رو همونطور که نوشته شدن بخونین نه اونجور که دوست دارید و تجاربتون رو هم همونطور که واقع شدن بیان کنین نه اونطور که دوست داشتین اتفاق بیوفتن !

عدالت : از نظر ما تمامی افراد ، مستعد کسب آموزش و یا بیان نظریات خودشون هستند . جدا از رنگ پوست ، سواد و سطح اجتماعی و … . همراه بودن با ما فقط سه چیز میخواد : ۱) با ادب بودن   ۲)خواندن و نوشتن زیان فارسی    ۳) داشتن شمه مردم آزاری سفید

اگه هرکدوم از این سه مورد رو ندارین ، وقتتون رو تلف نکنین . مطمئنا این اینترنت واسه همه شما جا داره !

تتوی این وبلاگ عدالت غوغا میکنه . در صورتی که اصول اولیه و آینده این وبلاگ به خطر نیوفته ، حتی میتونیم در مورد قوانین و نحوه عملکرد این وبلاگ هم به مشورت بپردازیم !

طریقه مشارکت : شما دوست عزیز که دست روزگار به اینجا راهنماییت کرده ۳ نوع رفتار متفاوت میتونین نشون بدین :

۱)       دکمه ضربدر قرمز بالای پنجره رو بزنین و راحت (یا بهتر بگم چشمتون رو بر روی به نهضت فراگیر ببندید !)

۲)        این مطالب رو خوب خونده و آدرس اینجا رو بخاطر بسپارین تا همیشه در جریان آخرین تحولات باشین (!)

۳)       یه برق ستاره ای گوشه چشماتون بزنه و به سماع شیطنت بپردازین …

اگه الان نیشتون باز شده و این قدرت رو در خودتون می بینید که یه آغازگر باشین ، خاطراتتون رو شخم بزنین و ۲-۳ تا از اون شیطنت های بکرتون رو منتشر کنین ( خسیس بازی ممنوع !)

یه راهنمایی : با توجه به زندگی ماشینی امروزی معمولا شیتنطها در بستر خئده و شادی و یا توی یه تعطیلات که همه سرخوشند اتقاق میوفته .

با ما باشید وگرنه عقب میمانید

برچسب ها:
۴م تیر
۱۳۸۸
ارسال شده توسط nabbasi

منبع : رنگین کمان

برچسب ها:
۲م تیر
۱۳۸۸
ارسال شده توسط nabbasi

۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۸:۳۱

به قلم ابراهیم رها

ستون نامه‌هایی به سانی تعطیل شد. برای همیشه تعطیل شد. اگر ایراد و کاستی داشت پای من. اگر حسنی داشت پای سانی. سهم ما هم یک یادش به‌خیر خالی. آنچه امروز می‌نویسم یک وقایع‌نگاری شتابزده است. شاید در فرصتی بشود آن را مبسوط نوشت.

طنز کلامم کمتر است که تلخی این روزها بیشتر بوده.

ابراهیم رها

بیست‌وسوم خرداد

مهدی کروبی خیلی سفارش کرده که نخوابیم. خودش هم گمانم تا صبح کبریت گذاشته لای پلک‌هایش و یاد و خاطره چهار سال پیش را بدجوری زنده نگهداشته! بی‌خوابی به همه سرایت کرده، دوستان شمارشگر آراء هم نخوابیده‌اند و تکلیف انتخابات را همان نصف شب معلوم کرده‌اند. یکی – دو ساعت پس از پایان انتخابات را همان نصف شب معلوم کرده‌اند. یکی – دو ساعت پس از پایان انتخابات ده میلیون رأی را شمرده‌اند و شصت‌وسه درصد مردم به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند (نه این جمله، جزو طنز مطلبم نبود، من تا این حد به طنز تلخ علاقه ندارم!) سپیده نزده دوستان شمارشگر سی میلیون رأی را شمرده‌اند و کماکان شصت‌وسه درصد آراء متعلق به احمدی‌نژاد است! یقین پیدا می‌کنم یا کردان هنوز از وزارت کشور نرفته یا دوستانش تعداد اعدادی که بلدند محدود است! ول کن این شصت‌وسه نیستند هیچ رقمه! توی دلم می‌گویم حالا نمی‌شد کروبی سفارش نخوابیدن نمی‌کرد که این دوستان نصف شب اینقدر زحمت نکشند و حاصل کارشان این شود که وقتی نتایج آراءشان را جمع می‌زنی از مردم تا سوراخ سنبه‌ها را دنبال رأیشان می‌گردند. پلیس چون احساس می‌کند تمام سوراخ سنبه‌ها خیلی بی‌ناموسی است یک‌مقدار متنابهی با مردم برخورد می‌کند و برخورد می‌کند و… برخورد می‌کند! احمدی‌نژاد می‌آید میدان ولی‌عصر و در جمع پرشور و میلیونی حدود ده هزار نفر شعری با قافیه خس و خاشاک می‌گوید. روزهای بعد قافیه این شعر فرو می‌رود توی چشم خیلی‌ها (مودب بودم گفتم چشم!)

بیست‌وپنجم خرداد
حدود سه‌ونیم میلیون خس و خاشاک به گوینده این جمله، در خیابان آزادی، علامت موفقیت نشان می‌دهند! رئیس‌جمهور به‌شدت ساکت می‌شود. تا امروز هم مشغول ساکت شدن است. مردم شب‌ها الله‌اکبر می‌گویند. از سیاوش می‌پرسم بهمن پنجاه‌وهفت یا خرداد هشتادوهشت؟ می‌گوید مرداد سی‌ودو. خنده‌ام نمی‌گیرد. خنده تعطیل است.من و سیاوش در راهپیمایی دوشنبه از ذوق یازده مرتبه همدیگر را بغل می‌کنیم، ماچ نمی‌کنیم که حرف درنیاورند!

بیست‌وششم خرداد

دوستان عدالت سرخود در میدان ولی‌عصر جمع می‌شوند. اخیرا علاقه شدیدی به این میدان پیدا کرده‌اند ول‌کن هم نیستند. مردم اسبق، خس و خاشاک سابق و اغتشاشگران فعلی تشریف می‌برند میدان ونک. کسی شعار نمی‌دهند، کسی حرف نمی‌زند، کسی پلک هم نمی‌زند! ماجرا چیست؟ مگر هاله نور احمدی‌نژاد را دیده‌اند؟! من نمی‌فهمم چطور می‌شود گفت اینها اغتشاش می‌کنند. یاد شصت‌وسه درصد می‌‌افتم، توجیه می‌شوم از بیخ! من و سیاوش با جمعی از دوستان هستیم که می‌خواهند به زور توی گوش و حلق و بینی نیروی انتظامی گل فرو کنند! صلح و آشتی و این قصه‌ها. به سیاوش می‌گویم شب اخبار اعلام می‌کند امروز عده‌ای با گل شهر را به اغتشاش و آتش کشیدند!

بیست‌وهفتم خرداد

نه، باور کن مردم تا این خس و خاشاک را نکنند توی… توی…. توی آستین بعضی‌ها ول کن نیستند. یک‌ونیم میلیون نفر از هفت‌تیر تا بعد از میدان انقلاب تجمع می‌کنند. سیاوش کمی بلند عطسه می‌کند و یک ربع از مردم سکوتمند مجبور به عذرخواهی می‌شود. مردم قبل از تاریکی هوا متفرق می‌شوند. اخبار می‌گوید اغتشاشگران ساکت مردم را از کسب و کار انداخته‌اند. شب الله‌اکبر همه جا می‌پیچد. به سیاوش می‌گویم اخبار مدعی خواهد شد اغتشاشگران با هماهنگی جهان غرب مردم را از خواب انداخته‌اند تا صبح‌ها دیر بیدار شوند و چوب لای چرخ دولت نهم بگذارند (زرنگی؟ عمرا بگم دولت دهم) کماکان اس‌ام‌اس‌ها قطع است. روزی چهارده ساعت هم موبایل قطع است. اینترنت قطع است. ماهواره قطع است… قطع است. به سیاوش می‌گویم به سر و تنت دست بکش ببین دوستان چیز جدیدی را قطع نکرده‌اند؟!

بیست‌وهشتم خرداد

مردم در میدان توپخانه جمع می‌شوند. میرحسین هم می‌آید. یک سرش توپخانه است یک سرش نزدیک بهبودی در خیابان آزادی. خب دوستان عدالت سرخود حق دارند بترسند! همه ساکتند. ما احساس ژنو می‌کنیم. مردم ماموران انتظامی را ماچ می‌کنند و کماکان دنبال رأیشان می‌گردند.

بیست‌ونهم خرداد

جمعه تعطیله. شب الله اکبر

سی‌ام خرداد

با سیاوش می‌خواهیم اعتراض مدنی کنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد شورش و… تشریف آورده‌اند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر گاز اشک‌آور، رعد و برق پوتین‌ها… وای چه طبیعتی! به سیاوش می‌گویم سیزده به دره؟!
دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابان‌های منتهی به تمام خیابان‌های دیگر می‌رانند! فقط یک کمی شدید این کار را می‌کنند. آمار چیز خوبی است. این را احمدی‌نژاد در مناظره‌ها به ما گفته بود.

آمار کشته‌ها در دوشنبه کم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمده‌اند برای جبران مافات! در یک خیابان (تمام اسکندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم گیر افتاده‌اند.
تک‌تک خیابان‌ها اینطور است. من مثل ترسوها کز کرده‌ام یک گوشه (شرط عقل است!)
سیاوش و مردم کتک می‌خورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر کتک می‌خورند که دست به سنگ می‌برند. دو ساختمان نیمه‌کاره مهمات آجری‌شان را تکمیل می‌کنند!

سیاوش و مردم حمله می‌کنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنکه پرزور باشد!

فرار عنایت می‌فرمایند. یک موتورشان دست مردم می‌افتد و می‌سوزد. باران گاز اشک‌آور احساس و مشاهده می‌شود من سعی می‌کنم بگویم فکر می‌کردم امروز هم آرام است و گرنه نمی‌آمدم، اما گاز اشک‌آور درست متوجه نمی‌شود و توی چشم من هم می‌رود. سیاوش در تمام منافذش گاز اشک‌آور فرو رفته! می‌رود پیش یک مأمور نیروی انتظامی که آرام ایستاده می‌گوید روزهای قبل که ما را نمی‌زدید همه چیز آرام بود، چرا می‌زنید که اینطور شود؟ می‌گوید من هم به موسوی رأی داده‌ام. سیاوش می‌بوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز. سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد می‌زند این سه‌راهو نباید از دست بدیم. اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی می‌کنن. مردم با سنگ برای این سه راه می‌جنگند. یک پیرزن می‌زند به سینه‌اش و گریه می‌کند.

من کماکان یک گوشه کز کرده‌ام و می‌گویم غلط کردم بی‌خیال!

سیاوش فریاد می‌زد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین می‌روند خدمت دوستان باتوم محور و یک عدد موتور دیگر را قرض می‌گیرند و می‌سوزانند تا کمتر اشک‌آور در آنها اثر کند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده کردن بسنده می‌کنم! با خودم می‌گویم بابا «بریوهارت»!

چند موتوری از پشت سر می‌زنند لای صف مردم. مردم یکی را می‌اندازند. سوارهایش را می‌زنند. سیاوش یکیشان را که کم سن است (گمانم ۱۸ سال بیشتر ندارد) از دست مردم جدا می‌کند و داد می‌زند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته. وسط این ماجرا در دلم به صدایش می‌خندم. مرده‌شور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!

یک دختر جوان سیگاری می‌گیراند، غریبه است. فوت می‌کند در چشم‌های سیاوش که قرمز است و اشک‌آلود از گاز. چشم‌های سیاوش آرام می‌شود. بابا نیا جلو شما، خانم اینها می‌زننتون، دوباره یا حسین می‌گویند. گاز اشک‌آور. من ترسیده‌ام. در این رفت و برگشت‌ها همان دختر را می‌گیرند. سپرش می‌کنند جلوی سنگ‌ها.سیاوش داد می‌زند مردم سنگ نزنین. می‌پرسم می‌شناسیمش سیاوش؟ به شیطنت می‌پرسم! می‌گوید می‌دونی که نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم محور دارند زیاد می‌شوند. سیاوش و عده‌ای می‌روند جلو. سیاوش سنگ به دست ندارد. ادای سنگ داشتن را در می‌آورد. گاز اشک‌آور می‌خورد به پشتش. با درد می‌نشیند. گاز مستقیم می‌رود توی حلقش. از دور می‌بینم و داد می‌زنم سیاوش بیا. می‌افتد روی زمین. بالا می‌آورد. گمان می‌کنم دیگر مطلقاً هیچ جا را نمی‌بیند. می‌گیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) می‌زنند توی سرش. از دور نگاه می‌کنم و می‌بینم ریتم مناسبی ندارد. ضربه‌هایشان خوب است کله سیاوش زیر کلاه صدا نمی‌دهد والا بد صدا می‌شد! دوباره مردم حمله می‌کنند. سیاوش را گوشه‌ای ول می‌کنند، تا گمانم بعد بسته‌بندی‌اش کنند یکی را هل می‌دهد و کورمال کور مال و کجکی می‌دود. من هم ترسان دنبال بقیه فرار می‌فرمایم. یکی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود می‌دهند! من که یاد گرفته‌ام سیگار فوت می‌کنم توی چشم‌هایش (این تنها فعالیت من در کل این تجمع، جز فرار کردن بود، خلاص) سه راه را نیروهای باتوم محور می‌گیرند و مردم در خیابان، بغلی قیچی می‌شوند از پشت و جلو. من راهم را می‌گیرم مثل یک انسان متمدن می‌روم. سیاوش کیلویی چند است؟ این جمله آخر را توی دلم می‌گویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم می‌گویم که به شما ارتباطی پیدا نمی‌کند!

سی‌ویکم خرداد

می‌خواهم شب بروم بالای پشت بام الله اکبر بگویم.

منبع : کلمه

برچسب ها:
۲۴م بهمن
۱۳۸۷
ارسال شده توسط nabbasi

همه آزادیم . اما آزاد میشویم یا آزاد می کنیم !؟

برچسب ها:
Previous